تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - یک روز با ما در فرزانگان!!
Jahanam-e-Farzanegan
 
شنبه 30 شهریور 1387 :: نویسنده : ترانه

اوسط شهریور بود که با گشودن پنجره،بوی خوش ماه مبارک رمضان را استشمام کردیم و بسیار ملکوتی شدیم!(فقط نمی دونم این ملکوتش چرا انقدر خاک داشت؟؟)

باز هم پنجره ها را بگشای ای دوست! و عطر مهر را به اعماق وجودت وارد کن!

سلام چطورین؟چه خبرا؟؟کتاباتو جلد کردی؟آفرین بچه ی خوب!!!

یه خبر سوخته:همون طور که اکثرتون می دونید مدیرای اینور و اونور عوض شدن!اینور شده خانوم کمائی اونور آقای شهبازی!

خوب برای بیشتر ایجاد کردن ذوق و شوق و علاقه برای رفتن به مدرسه یه یادآوری میکنم از سالهای گذشته که در این مرکز تحصیل میکردین!

یک روز با ما در فرزانگان!

خوب،زنگ اول ریاضیه...دبیر مشغول درس دادنه که به دفعه ماژیک تموم میشه!

معلم:نماینده برو ماژیک بیار!

نماینده در دفتر:خانوم صحرایی ماژیک لطفا!

- ماژیک قبلی رو اوردی؟

-نه خانوم!انداختیم دور!

حالا یه ماژیک میگیره میاد سر کلاس....زنگ تفریح میخوره،عده ای از بکس مشغول ریتم گرفتن روی میز هستن،یکی دیگه هم مقنعه اش رو بسته کمرش داره میرقصه!یکی دیگه هم چراغارو خاموش روشن می کنه(رقص نوره!!!)در این حیص و بیص یکی از دانش آموزان علاف برای نشون دادن استعدادهای خودش ماژیک به دست میگیره و پای تخته کاریکاتور معلم زنگ بعد رو میکشه!بعد میگه بچه ها!کسی اینو پاک نکنه ها!می خوام دبیره بیاد ببینه حالش بگیره!

یه دفعه یکی از سر راهرو داد میزنه خانوم .... اومد!!!همه ی بچه ها به سرعت سر جاشون میشینن!بعد اون یارو بود که گفت کاریکاتورو پاک نکنید،میدوه پای تخته و کاریکاتور رو پاک می کنه و جاش می نویسه مقدمتان گلباران!!!!

دبیر زیست میاد،داره یه شکلی پای تخته میکشه که یه دفعه ماژیک تموم میشه!

معلم:نماینده!برو ماژیک بیار!

در همین لحظه ماژیک رو پرت می کنه سمت سطل و نماینده ی کلاس با یک حرکت سمبلیک می پره و با دهن ماژیک رو در هوا میگیره!!!!

-خانوم صحرایی...ماژیک...

-زنگ پیش تو نبودی که ماژیک گرفتی؟؟

-نهههه!اون شبیه منه!از من چاق تره!

-آه!آره راست میگی؟؟

دوباره ماژیک میگیره،زنگ تفریح می خوره همه میرن بیرون...توی حیاط چند دقیقه یک بار دخترانی رو میبینی که همدیگر را در آغوش می فشارند!(چه رمانتیک!) بکس ما هم که روی زمین تو راهرو کلاسها نشستن:

-ت ت ترانه،ت ت ترنم،م م مهسا،بام بام بابام....میگو!

-دلبر شیطون بلا!ابرو کمون مو طلا!دروغ میگی دوسم داری دخترک پر ادعا!!

-بگو چرا منو نمی خوای و با من تو هیچ جایی نمیای؟مگه چی ازت کم میشه اگه یه نمه با ما راه بیای؟!

حالا همه اینجا با دست:

-تو که مهربونی!واسم عزیز جونی!تو اصن بگو ببینم تا کی با من می مونی؟؟

صحرایی:خانومای محترم!لطفا در راهرو ها و کریدور سر و صدا نکنید!

میگو:من قلبتو می خوام بهم یواشکی بدش!من دوست دارم بگید یواشکی بهش!

صحرایی با این جملات گول می خوره میره!

بچه ها همه با هم با دست:زمین بهشته!تنها فرشته اش تویی!دلم دستته نسوزه برشته اش کنی!!آره ربط داره نگاهت با تاپ تاپ دلم!می خوام مسیر عشقتو من تا راه داره برم!!!!ااااووووووو اااوووووو!دست دست....

عظیمی:زهرمارررررر!

حالا بچه ها برای شادی عظیمی یه آهنگ شوشتری می خونن:بیو بریمش بیو بریمش تا نکندن چارشه!جوراب ساق بلندی عوض دولاقشه!خانوما کل لطفا!!!پل بندید پل بندید پی مفتیل طلا!هر کجا دوما گذرده ماشاالله نوم خدا!

حالا اونورو نگاه کردیم میبینیم عظیمی جو گیر شده داره بپر بپر میکنه!(اصطلاحا می گویند گُمبه!)

زنگ می خوره و صحرایی برای چک ابرو میاد و پندهای اخلاقی در میکنه و میگه شما سفیدین،نباید رنگهای قرمز و صورتی بپوشین!!!!!

این بود انشای من!(خیلی هم لوس و بی مزه بود!)

سه شنبه میبینمتوووون!!!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :