تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - بعضی وقتا ...
Jahanam-e-Farzanegan
 
دوشنبه 9 اسفند 1389 :: نویسنده : ترانه

بعضی وقتا دلت میگیره ... انقدر زیاد که حتی نمیتونی گریه کنی...

بعضی وقتا دستات یخ میزنه ... پاهات میلرزه ... نمیتونی حتی رو پاهات بایستی ...

بعضی وقتا اشک تو چشات حلقه میزنه ... بغض گلوتو میگیره ؛ انگار میخواد خفت کنه ... ولی جلوی همه میخندی! الکی جلوی همه میگی بی خیالی! دروغ میگی تا غرورت رو زیر پات نذاری!

بعضی وقتا احساس میکنی تنهایی ... تنهای تنها .. با اینکه دور تا دورت پر از آدمه ... دلت میخواد داد بزنی! فریاد بزنی بگی خسته شدمممممممم!!!! خدایااااا!! خسته شدمممممممم

 

گاهی حسرت کارای گذشتتو میخوری ... حسرت روزایی که از دست دادی ... حسرت کارایی که کردی و نباید میکردی ... حسرت حرفایی که نباید هیچ وقت حتی نباید بشون فکر میکردی ...

 

بعضی وقتا اونقدر غمگینی ... که هرچقدر سعی میکنی بخندی، چشمات نمیخنده ... چشات بی روحه ... 

گاهی دنبال یه آغوش گرم میگردی که بتونی یه دل سیر توش گریه کنی ...

ولی نیست ... هیج وقت نبوده ...

 

بعضی وقتا دیگه هیچی، نمیتونه همه چیو عوض کنه!

بعضی وقتا فقط خودت میمونی و سیل افکارت، خاطراتت، ....  بدون اینکه کسی همدردت باشه .. کسی بفهمتت ...

بعضی وقتا آدما جای تسکین دردات نمک رو زخمت میپاشن ....

بعضی وقتا به یه بن بستی میرسی که تنها راه عبور ازش اینه که مثل یه فرشته بال دربیاری و بری آسمون ... بری جایی که دیگه این آدما نباشن .. یه دنیای شیرین باشه ، یه دنیایی که همه توش میخندن، یه دنیای ساده و بچه گونه، یه جایی که همه راست میگن، هیشکی دروغ نمیگه، خیانت نمیکنه، دعوا نمیکنه ...

 

پ.ن: من خوبم!!! باید خوب باشم!





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :