تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - و ایمان آوردیم به آغاز فصل درس!!!!
Jahanam-e-Farzanegan
 
پنجشنبه 22 مهر 1389 :: نویسنده : ترانه

آخیییییییییی! سلام! چطورین؟

دلم تنگ شده بوووود! حتی دلم واسه فارسی تایپ کردنم تنگ شده!

اولا که تبریک به زهرا ریاحی، آیدا شیرزادی، فیروزه شمال زاده، میترا صلواتی و همه ی کسایی که باعث افتخار مدرسه شدن!(هرچند مدرسه هیچ کار واسشون نکرده!)

خوب! مدرسه ها خوبه؟ پوستتون کنده شده یا هنوز نه؟ دومیا! سومیا! درس بخووووونین! اشتباه ما(یعنی من و امثال من) رو تکرار نکنین! از الان درسا رو درست عین آدم بخونین که پیش که رفتین عین خر گیر نکنید تو گل!(حال کنین فقط جمله رو) درسای اختصاصی پایه رو خوب خوب خوب بخونین که وقتی رفتین پیش مجبور نشین کنار خوندن یه مشت حفظیات درسای عمومی و خوندن درسای پیش ، بشینین تازه ببینین اصلا ریاضی دوم چی بوده؟؟؟ فیزیک سوم چی میگفت؟ اصلا DNA چیه؟ همانندسازی چیه؟ ماهیچه ی خیاطه کدوم خریه؟ ... اونا رو دیگه تو پیش فقط باید دوره کنین و تست بزنین!(البته این خیلی ایده آله)

تابستون قبل از پیش رو بشینین خوب درس بخونین، بهترین استفاده رو بکنین... چون تو مدرسه ها وقتی میاین خونه خسته این، تا ساعت 4(شایدم بیشتر) استراحته.. بعدم هزار تا کلاس دارین، بعضی روزا فقط وقت میکنین تکلیفای مدرسه رو انجام بدین! نمیدونین چه حس بدیه لنگ در هوا بودن! وقتی فکر میکنین میبینین سال دیگه این موقع اصلا معلوم نیست دارین چی کار میکنین.. تا وقت دارین درس بخونین!!!!

البته خوب ما هم که سوم بودیم پیشا همینا رو بمون میگفتن... ولی متاسفانه بعضی چیزا رو تا آدم تجربه نکنه نمیفهمه! حالا شما سعی کنین بفهمین

حالا از بحث کنکور و .. که بگذریم، میرسیم به بحث همیشگی! دبیرای مدرسه!!! ما بعد از 7 سال درس خوندن تو این مدرسه فهمیدیم که انگار مدرسه ی ما هم میتونه 4تا دبیر خوب بیاره واسمون!!! نمیدونم باید از انجمن تشکر کنیم یا خانوم کمایی! به هر صورت مرسی!

خوب جنبه ی طنز قضیه رو هم نباید کنار گذاشت.. مثلا لذت تخته نرد بازی کردن(البته با iphone) سر کلاس آقای عسکری با هیچ چیز قابل مقایسه نیست!... ولی کلا مدرسه عجیب شده امسال!

خانوم عظیمی خوب بازنشست شده، به جاش خانوم هاشمی شده ناظم!  خانوم کمایی هم امسال کلی مهربون شده!.. خانوم پلنگی .. عه نه ببخشید! خانوم راضی نژاد هم همچنان پست خودش رو داره.. و همچنان موقع خوندن دعای فرج سر صف پشتش رو به همه میکنه(که مثلا رو به قبله باشه!!!) و دستاشو به زاویه ی 180 درجه دو طرفش میگیره و دعا میکنه!

جای شما خالی پریروزا با خانوم طالب زاده میحرفیدیم! بعد گفت به نظرتون این مقنعه جدیدم خوبه؟ گفتیم بله بله! گفت آخه وقتی مقنعه ی مشکی میزنم با این چادره میشم عین پنگوئن!!!!!(آدم چقدر میتونه متواضع باشه!!!)

چند روز پیشا اومدن عکس امام رو عوض کردن.. یعنی الان کل مشکلات مدرسه همین عکسا بود که قدیمی شده!!!! الان ما با دیدن این عکس جدید کلی انرژی مثبت گرفتیم و اینا!  ... حالا جالبیش اینه که این عکس جدیده بزرگه بعد یه تیکه از قاب میومد رو تخته(اومدن درستش کردن البته!) حتی یه بار آقای شالبافان داشت تخته رو پاک میکرد روم به دیوار داشت امام رو مینداخت! .. بعد میگن که لازمه که باشه!!  .. حالا اون عکس قبلیم نمیدونم چیکار کردن، یکی از بچه ها کلی اصرار کرد گفت من میخوام اینو ببرم بزنم دیوار اتاقم! آخه خیلی دوسش دارم! گفتن نمیشه!

هااااا! داشت یادم میرفت! خانوم صحرایی جدیدا استدلال میکنه در حد تیم ملیییییی! بچه ها بش گفتن این مانتوهایی که گفتین بگیریم خیلی گشاده! 3 نفر تو یه شلوارش با هم جا میشیم!  ... گفته «نههه! لباس گشاد خوبه! الان مانتو های شما قشنگه، مثل لنگیه که پیچیده باشین دور خودتون! هم آزادو راحته، هم قشنگ! در ضمن! لباس گشاد چاقی های شما رو مخفی میکنه، پس فردا که 3تا شکم زاییدین(!!!) میفهمین لباس گشاد چقدر خوبه!»

بعد بحث ابرو شده، گفته «بعضیا ابروهاشونو برمیدارن، مثل نخ بارییییک! مثل زنای متاهلی که 10 سال شوهر داری کردن!!!»  ... ما متوجه شدیم که قطر ابرو با میزان شوهر داری ربطه ی مستقیم داره

کلاس شیمیمون هم خیلی باحاله! هر هفته یه فصل! ایشالا تا آخر آبان کل کتاب تمومه بعد میتونیم تا اسفند دوره کنیم.. واقعا روش خوب و پسندیده ایه!

زیست هم که معرف حضور همه هست... یه ضرب المثل شیرین هست که میگه: «کسی که به ما ن***ه بود/کلاغ ورپریده بود» ... واقعا آدم این شعر رو از ته اعماق وجودش احساس میکنه سر کلاس!!! جلسه ی اول کلا هدفش این بود که بگه خانوم افتخار هیچی به شما درس نداده و شما هیچی از سوم بلد نیستین و شکلا رو نخوندین و ... یه مشت سوال خارج از کتاب میپرسید بعد میگفت اینا رو تو سوم خوندین! .. جلسه ی پیش هم از ساعت یه ربع به 8 تا 9 پرسید، از 8 نفر! هرکیم میرفت پای تخته تا اشکش در نمیومد و صداش شروع نمیکرد به لرزیدن اون بش نمیگفت بشینه.. بعدم که یارو یه چیز اشتباه میگفت شروع میکررررررررررددد: «شما 12 سال درس خوندین به کجا رسیدین؟ شما با این درس خوندتون به هیچ جا نمیرسین! از الان بتون گفته باشم هیچ جا قبول نمیشین!... »

تو کلاس خصوصیاش به شایستگانیا گفته «یه جوری تو چشای فرزانگانیا نگاه میکنم زهرشون میترکه!!!! اشک همه رو در اوردم!» آقا مگه تگزاسههههه؟؟؟!؟!؟!؟

خلاصه اینم زندگی ما.. آقای عبدیم که رفت.. یکیو میخوان بیارن جاش به اسم آقای "پاک طینت" انگار.. خدا میدونه چجوریه!؟

همینا دیگه..تونستم بازم می آپم! (این آپم هفته ی پیش نوشتم حالا تونستم تایپش کنم!)

به قول این آقای گزینه دو: مواظب خوبیاتون باشین!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :