تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - و خداوند ساداتی را آفرید...!:دی
Jahanam-e-Farzanegan
 
دوشنبه 28 دی 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام!

چطورین؟ چه خبرا؟ امتحانا خوب بود؟ من تو چشمای تک تکتون میخونم که همه ی امتحانا رو عالیییی دادین نیاز به توضیح شما نیست!

امتحانای بسیار باحالی بودن!! مخصوصا امتحان دینیمون با مراقبت عزیز دل بابا خانوم ساداتی! کم مونده بود دیگه کتاب رو باز کنه از روش بخونه، واسه همه ی سوالا کمک کرد، نیست خودشونم دانش دینیشون بالااااس...بچه ها هم ول نکردن دیگه، از اول جلسه: خانووووم ساداتییییی!!! میشه سوال 1 رو توضیح بدین؟(آیه بود) کل آیه هه یه کلمه ی سخت داشت واسه معنی کردن که اونم ساداتی گفت سوال های دیگه هم به همین منوال توووضیییح داد!‌ 5 دقیقه یه بار هم میگفت ما که تقلب نمیکنیم!‌ داریم تعاون میکنیم!

حالا این که خوب بود،‌یه روز ایستاده بود دم در که بچه ها رو بگرده قبل از اینکه بریم سر جلسه... یکی از بچه ها یه برگه ی سوال فیزیک دستش بود با برگه اومد تو،‌ یکی دیگه با دفتر اومد تا سر کلاس!! یکی دیگه کیفشم با خودش اورده بود و این ساداتی ندیده بود خدا زیاد کنه از این آدمای مهربون!

امروزم اومده بود واسه مراقبت امتحان زمین؛ کلی خندیدیم. این دبیر زمینمون عصبانی شد از دست سوال کردنای بچه ها و مخصوصا از اینکه یکی از بچه ها واسه یه سوال 25صدمی 6 خط نوشته بود... کلی همرو دعوا کرد و داد و بیداد کرد... بعد اومد بره بیرون، ساداتی بیچاره بش گفت: «خوشششـــــحال شدیم که اومدی..دسسستت درد نکنه!» کلانتر داد زد «نه خیییررر!! اصلا من به خانوم عظیمی گفته بودم به اینا برگه ی اضافه نده!!! ترم دوم دارم واسشون!! مسخره است واقعا!!»(چه جواب های با ربطی! اعصاب نداشت بیچاره!) طفلک ساداتی موند! آخر امتحان برگشته به بچه ها میگه: « من اومدم به خاطر شممااا به دبیرتون گفتم خوشحال شدیم، خسته نباشین...بام دعوا کرد!!» (اینا رو در حالی گفت که بق کرده بود و لبهاش غنچه شده بودن..دلمون سوخت براش!)

امروز سر امتحان از وسطاش می دیدیم یه صدای پچ پچ میاد و قطع میشه؛ بعد از امتحان معلوم شد یکی از بچه ها هی میپرسیده فلات قاره چند متره؟ اون یکی هی میگفته 200!!!! آخرش دیگه مراقبا دیدنشون یکیو فرستادن بره تو سر یکیشون وایسه

واسه امتحان کتبی ورزش(امتحانی که فکر کنم فقط ما تو اهواز میدیم!) نجفی سر کلاسمون بود... صحرایی اومده برگه ها رو بده میگه کیف هاتون رو هایل کنین بینتون... بچه ها: چه کنیم؟ اون: هایل دیگه! وسط دوتاتون! بچه ها: همین وسطِ مسط؟ خلاصه کلی همه لفتش دادن صحرایی که رفت بیرون کیف های هایل یکی پس از دیگری برداشته شدن... از همون دقیقه ی اول امتحان شروع کردن بچه ها... امتحانم تستی...راه واسه تقلب بااااز! نجفی هم هی نگامون میکرد میخندید... هی میگفت بسهههه! کسی گوشش بدهکار نبود!... کلاس ما که خوب بود؛ بچه های کلاسای دیگه کاملا طبق آیه ی شریفه ی «امرکم شوری بینکم» عمل کردن... و بلند بلند از هم جواب پرسیدن؛ زنگ بعدش افتخار که اومد سر کلاس ما گفت شما هم ورزش دادین؟ اون کلاس کلی باشون خندیدم!!

چشمتون روز بد نبینه، خدا بلا رو از خودتون و تمام خاندانتون دور کنه، یعنی شده بمیرین ولی از این امتحانا ندین!!! یه امتحان عربی دادیم... من نمیدونم اینا چی فکر می کنن؟ کلا سوالا رو واسه کسایی داده بود که پیش خودش میرن کلاس، واسه بیشتر سوالاش نکته هایی لازم بود که نگفته بودشون تو کلاس!من خودم ادعایی ندارم. عربیم خیلیم افتضاحه ولی تا پارسال 17.5 میشدم... الان من 16 بشم خوشحال میشم بقیه رو نمیدونم!

یه امتحان هندسه هم سومای ریاضی دادن از ساعت 10:30 تا 1:10 همه سر امتحان بودن!! خداوند عاقبت همه چیز رو ختم به خیر کنه!!

فردا هم که روز اول مدرسه بعد از امتحانا زنگ اول فیزیک؛ زنگ دوم زیست!! شبم تو پارک میخوابیم ایشالا!!درس قحطی بودن روز اول؟ باز از امروز اگه شروع میشده آمار و تاریخ بود دو تا رو بالای 19 شدیم! البته تا اطلاع ثانوی خبری از کارنامه نیست؛ چون ما هنوز امتحان ورزش هیچچچچیشو ندادیم، دو و انعطاف که هیچ کدوم از بچه های ما ندادن، مهارتم یه تعدادی موندن!

خوب دیگه از بحث کارنامه و درس و امتحان بیایم بیرون که من حالم بد شد... من بسیار از اینکه بابای سونگ جو توسط بابای جینا پیدا شد خوشحالم! به لطف این امتحانا و اینکه ما ساعت 9 خونه بودیم خواهر دوست داشتنی من عضوی از خانواده ی ما شد... جالبه بیشتر بچه ها هم دقیقا با شروع امتحانا شروع کردن این سریالای فارسی 1 رو میبینن! این جلال سعیدی تو این آهوی قلم(تو چل چراغ) باحال نوشته بود: « خواهر ما در اوقات فراغتش به یونی میرود که ما نمیدانیم یونی کجاست و مشکوکی مو قصد داریم یک روز ایشان را تا آن محل مشکوک تعقیب کنیم، در باقی اوقات ایشان نگران فردی به نام ویکوریاست؛ بعضی وقت ها هم قربان صدقه ی فرد معلوم الحال مشکوکی به نام سانتیاگو میرود... ما خیلی خوشحالیم که خواهرمان آن قدر دوست خارجی دارد و بین المللی شده است و فقط میترسم با مراجعه به محلی به نام یونی همان بلایی که سر ماریانا آمد؛ سر ایشان نیاید!»

البته دیدن این سریال ها مخصوص اقشار مرفه بیدرد جامعه است! ما که دوباره بد بختی هامون شروع خواهد شد.. کلاس و درس و کوییز و امتحان و شب تا ساعت 3 عربی خوندن و بسیاری مشکلات و مصائب دیگر!

شما رو به امان خدا ول میکنم! برید خوش بگذرونید این یه روزو...بدبختی در همین نزدیکی هاست!

فصل الخطاب هم جمله ای مینویسم از استاد بزرگ ما علیرضی میر اسدالله(از کتاب ویزای کوه قاف):

«من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یه دشمن پیدا میکنی؛ اگه حق 5 نفر رو بخوری؛ 5 تا دشمن پیدا میکنی ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمیکنی و همه با احترام ازت یاد میکنند!»

این جمله رو هم در وصف یه کسی به اسم دایی محمود گفته بود... این محمودا همه اینجورین مثله اینکه!

همینا دیگه... سبز باشید و خوش!

بای بای!





نوع مطلب :
برچسب ها :




نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :