تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - سبزم و سبزم... جردنو بستم!!!:دی
Jahanam-e-Farzanegan
 
یکشنبه 1 آذر 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟ چه خبرا؟ چی کارا میکنین؟

ما که امواتمون اومد جلوی چشممون... به اصطلاح دیگه: پدرمون در اومد!!! هر شب نجفی و افتخار و امامدوست میان به خوابمون... میگن یوهاهاها!! امسال امتحان نهایی دارین!! و همون طور که همشون سر کلاس تکرار میکنن میگن: «همیشه بچه ها از سر جلسه ی امتحان نهایی که میان بیرون فکر میکنن 20 شدن، ولی بعد میبینن 14 شدن!!» (همه هم بلا استثنا میگن 14)

یه مدت بود آپ نکرده بودم چقدر خبر ها زیاده... اول از صف شنبه شروع کنم با خانوم طالب زاده... دوباره طبق معمول میکروفون رو گرفت دستش شروع کرد حرف زدن، اولش گفت بچه سلامممم! هیشکی جواب نداد... بعد گفت یکی بیاد قرآن بخونه...هیشکی نرفت، حتی بچه مثبتا و حافظین و قاریان قرآن... بعد گفت خوووب! سوره ی «توحید» رو با هم میخونیم، بازم همه همینجور نگاش کردن(دلم میسوزه هیشکی آدم حسابش نمیکنه)...شروع کرد خودش: «قل هو الله ال... چییی؟؟؟ بخونین دیگه!...احد..» بعد وقتی دیدن هیشکی نمیخونه یکی از دوما رو به زور بردن بالا که قرآن بخونه... سرود ملی گذاشتن، همه ی بچه های سوم شروع کردن یار دبستانی من خوندن...!!...این طالب زاده تا آخر سال سکته نکنه خیلی خوبه... حالا اینا خوب بود... سه شنبه که دوباره صف «همگانی»(واژه های ساخته شده توسط خانوم راضی نژاد) داشتیم..می خواستن جوایز مسابقات ورزشی و مسابقات قرآن و بسیج رو بدن... تو دو تا از تقدیر نامه ها نوشته بود: «مقام:دوم مشترک»...خانوم طالب زاده: بچه ها! مسابقات احکام خانوم ن.گ نفر دوم شدن..البته اینجا نوشته دوم مشترک... احتمالا ایشون یه رشته ی دیگه هم دوم شدن!!! خانوم م.م هم در مسابقات احکام دوم شدن...عههه! واسه ایشون هم نوشته دوم مشترک..حتما این خانوم هم دو رشته شرکت کرده!! به هر صورت تشویق کنید!!!

 

حالا همه ی اینا کنار... من یه چیزی واسه شما تعریف میکنم، خودتون کلاهتون رو قاضی کنین ببینین حق با کی بوده؟ ما یا خانوم کمایی!!

ما 4شنبه ها فوق زبان داریم، و هر 5شنبه هم امتحان داریم، یا زمین، یا ریاضی، یا ادبیات.. یه تعدادی از بچه ها هم عصر 4شنبه کانون زبان و کلاس دارن! 2 هفته ی پیش(21/8) ما امتحان ادبیات داشتیم، با دبیر زبان صحبت کردیم گفت اگه دبیر شیمیتون هفته ی دیگه وقتشو به من بده من لغو میکنم فوق رو... رفتیم کلی خواهش کردیم از دبیر شیمی که جااااان ما وقتتو بده، دبیر قبول کرد! بعد رفتیم به خانوم صحرایی گفتیم، گفت نمیشه برین. گفتیم چرااا؟ گفت چونکه مادر پدرا نگران میشن، شاید یکی کلید نداره میمونه پشت در! گفتیم همه کلید داریم! گفت نمیشه برین!تازه اصلا چرا الان اومدین! باید از صبح میومدین. گفتیم چه فرقی میکنه؟ گفت فرقش اینه که ما اون موقع انرژی و وقت بیشتری داشتیم، میتونستیم شما رو متقاعد کنیم که نباید بریم، الان هم من خستم هم شما!!!!

خوب گذشت و هممون با اعصاب خورد موندیم مدرسه، تو هفته ی بعدش فوق کلاسای دیگه لغو میشد و ما هی حرص میخوردیم..هفته ی پیش(28/8) ما امتحان ریاضی داشتیم، این دفعه از سه شنبه رفتیم صحبت کردیم که دیگه دلیل واسه کلید نداشتن بچه ها نداشته باشن، بازم دبیرا موافق بودن زنگشونو بدن...شما رو به دیدن پاره ای از صحبتهای خانوم کمایی با بچه ها دعوت میکنم:

خانوم کمایی: اصلا مگه دبیر شیمی شما بیکاره که زنگشو همینجوری بده به شما!!؟ اگه بیکاره بگه که ما برنامه رو عوض کنیم! اصلا لازم شد با خانوم پالیزوان حرف بزنم!

بچه ها: خوب این هفته میتونن زنگشون رو بدن چون درسمون جلو ه!

- امکان نداره!!همتون فردا باید بمونین فوق!

چهارشنبه شد و ما از صبح قرار گذاشتیم ظهر بریم خونه و دیگه هم نریم دفتر واسه لغو فوق چون میدونستیم دوباره دلیل الکی میارن!...ظهر همه رفتیم خونه، خانوم صحرایی تو کوریدور دیدمون،تو میکروفون اعلام کرد: خانومای سوم تجربی!فوق دارینااا! فوق العاده ها لغو نشدن! ولی همه رفتن...

فرداش که رفتیم مدرسه فهمیدیم خانوم کمایی زنگ زده به 8 نفر از بچه ها، و به مادرا گفته: اطلاع دارید دخترتون اومده خونه؟؟؟!! و همه ی مادرا هم بلا استثنا گفتن: بله! مثل اینکه هماهنگ کردن همه با هم برن خونه! خانوم کمایی هم گفته امکانات در سطح مدارس دیگه میخواین، یه فوق حاضر نیستین بمونین!! آخه یکی نیست بش بگه دبیرای ما مثه تهرانن؟ آزمایشگاهامون مثه اونجان؟ اصلا خود مدیر ما کجا!! مدیر اونا کجا! اونجا اصلا لازم نیست کسی کلاس بره بیرون، ولی اینجا شرط لازم و کافی برای درس خوندن تو مدرسه ی تیزهوشان رفتن به 4 تا کلاس دیگه است! خود من به شخصه اگه تابستون فیزیک نمیرفتم از این دبیر هیچی نمیفهمیدم، فصل 1 که تموم شد هیییچ! فصل 2 رو هم تو 5 جلسه تموم میکنه(فعلا 4 جلسه اش گذشته!)!!

کمایی به یکی از مادرا هم گفته اگه نمره انضباط کم شد کسی نمیتونه چیزی بگه! یعنی اینا حق دارن به راحتی زور بگن به ما؟؟!

ما پارسال هم یکی دو بار همین جوری خودمون(همه ی کلاس) رفتیم خونه... 0.25 هم کم نکردن... امروز هم ما متوجه شدیم انضباط یه کسی رو پارسال 20 دادن که .......!!! خلاصه حق ندارن کم کنن!!

خانوم صحرایی هم از اون روز با کلاس ما قهره!!!!!سلام میکنیم جواب نمیده!!

توصیف خانوم کلانتر دبیر زمین هم از اینکه چرا اونا فوق رو لغو نکردن: «چون خیلی گیر دادین، فکر کردن لابد یه چیزیتون هست که انقدر اصرار دارین که فوق لغو شه!!!!» احتمالا فکر کردن 31 نفر کلاس قرار دارن بیرون

 

حالا گوشه هایی یبینید از صحبت های همین دبیر زبان:

1. look at to the new words(وردس!!!)

2. no pain no gain(جین)

popular is opposite of public.3!!!!!!!!!

4.fear(فه آر!!!!!)

از بین بچه های خودمون خیلی ها هستن که زبانشون از این خانوم بهتره، خود من، س.ص ، ا.ب ، ش.م ، ... اینو بندازین بیرون بابااا!!!

 

خانوم راضی نژاد هم که دیروز جوگیر شده بود، داشت با پارچه ی ساتن بنفش و سفید دیوار ها رو به روش سالن های عروسی تزئین میکرد...قلب قرمز هم روشون آویزون کرد!!!بسیار خندیدیم!!!

 

دیروز ما با خانوم اهوازیان شرط بستیم سر شنبه ی 2هفته دیگه، اگه تعطیل بود اون شنبه ی سه هفته ی دیگه واسه هممون هایدا میخره، اگه تعطیل نبود ما باید هر هفته واسش یه هایدا بخریم(تا 31 هفته:دی) ما اولش فکر کردیم اگه اون برد باید فقط یه هایدا بدیم بش، گفت اینجوری حق من ضایع میشه! باید هر هفته یه هایدا بیارین! 31 تاش رو با هم نمیخوام!

 

حواشی این دو هفته:

1. خانوم کمایی خونه ی یکی از بچه ها که زنگ زده داداشش برداشته، بعد صداش کرده: بنفشهههه!!! کماییییی!!! بنفشه اومده پای تلفن گفته: خره مدیرمونه!! داداشش گفته: بنفشهههه! بدو مدیر محترم مدرسه ی فرزانگان تماس گرفتن بات کار دارن!!!

2. خانوم طالب زاده مثل اینکه مادر شوهرش رو هم کشت... ما رو هم میکشه... به هر صورت خدا مادر شوهر بیچارش رو بیامرزه!! صلوات!!

3. ما دیروز که خانوم اهوازیان ازمون درس نپرسید فهمیدیم که خیلی هم آدم مهربوووووون و گوگوووولی ایه! آخییییی!

4. آقای مشک بوووو.. چقدر این بشر خنده داره!! آقای هوشنگ ابتهاج شعری در باب اسم ایشون سرودن:

دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشک بو کنی!!

به به!!!!

ویرایش(3/9): دیروز ما با آقای مشکبو داشتیم،‌یه بحثی شد،‌ایشون فرمودن که خیاطی بلدن،‌بچه ها هم قرار گذاشتن هفته ی دیگه پارچه بیارن بدن به مشکبو بدوزه واسمون!!«لباس های شیک و مجلسی را فقط از مشکبو بخواهید!»

5. امروز خانوم نجفی قصد داشت به هم بستن مقاومت ها رو هم شروع کنه، خودمون رو کشتیم تا منصرفش کردیم...بچه ها گفتن خانوم از درس جلسه ی پیش هیچی نفهمیدیم..گفت اصلا مهم نیست...!!!! بعدا می فهمین!!

 

راستی عروسی حضرت فاطمه و حضرت علی هم که دیروز بود فکر کنم... مبارک! آیا میدانستید حضرت فاطمه به حضرت علی پیشنهاد ازدواج داده است؟؟!!

 

شهادت جانسوز و جانگداز رامین پورارزجانی پزشک بازداشتگاه کهریزک رو هم بتون تسلیت میگم... اگه یه مرد پیدا میشد خودش بود که....(واسه کسایی هم که نمیدونن لازم به ذکره که ایشون دوران سربازیشون رو تو ان بازداشتگاه میگذرونده! بقیه ی داستانش رو هم برین مطالعه کنید خودتون..)

همینا دیگه! حالا شما هر وقت کلاهتون رو قاضی کردین نظرتون رو بگین!

 

قربان شما! بای بای!




نوع مطلب :
برچسب ها :




نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :