تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - یه کیلو لبخند!!!:دی
Jahanam-e-Farzanegan
 
یکشنبه 26 مهر 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟چه خبرا؟ E! پوستتون کندن؟؟ آخیییی! اشکال نداره، یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه این دو سال رو خوووب درس بخون تا بری دانشگاه، بعد که رفتی دانشگاه هم دوباره باید درس بخونی

بگذریم...این چند هفته رو با صفای بسیار زیادی سپری کردیم... درس پرسیدن های خانوم اهوازیان، امتحان فیزیک های معروف خانوم نجفی، برنامه های صبحگاه بسیار زیبا،...

اهوازیان رو که کلا بیخیال، من اسمش هم که میاد طپش قلب میگیرم ولی عجب امتحان فیزیکی بودااا...5تا سوال، 10 نمره...یه مشت مسئله ی عجق وجق، خلاصه مد نمره ی کلاس 7 بود...اماااا برنامه های صبحگاه بسیار دلپذیری داشتیم...روز اول همه در حال خوش و بش بودن، میگفتن، میخندیدن، یه دفعه یک صحنه ای دیدیم که همه ی ما رو از تعجب به این حالت در اورد خانوم ه.ه که معرف حضورتون هست، ایشون دست هاشون رو به حالت دعا گرفته بودن، و داشتن دعای فرج میخوندن...ما رو بگو خشک شده بودیم!! خوبه دیگه، بچه ها بزرگ میشن، عوض میشن، حتما این دختر خانوم گلمون هم مسیر زندگیش رو پیدا کرده و قدم در راه گذاشته تا به کمال برسه(ر.ک دین و زندگی اول)...البته خوب چند روز بعد وقتی ایشون رو در حال صجبت کردن با موبایل و خنده های ناز (!!!) کردن دیدیم، فهمیدیم اشتباه در موردشون فکر کردیم و ایشون اصلا قدم در راه نذاشتن!

خانوم طالب زاده هم که همچنان دنبال نماینده ی بسیج، قرآن، سرود، نمایش، تئاتر، هنر های تجسمی، ملیله دوزی، قلاب بافی و ... هست.

و اما...خانوم صحرایی امسال بلا شده... مچ میگیره(به قول بچه ها "نه ایییطور!")...چندی پیش یکی از بچه ها(که اون بیچاره برای اینکه خانوم صحرایی ابروهاش رو نبینه داشته موهاش رو میریخته رو ابروهاش)رو میبینه بعد با حالتی که از گرفتن مچ طرف مشعوف و در حال خنده ی شیطانیه، میگه عزیزممم! موهات رو نریز رو ابروهات، که ابروهات معلوم باشن!![میگم بلا شده دیگه..] خانوم عظیمی هم توصیه های بهداشتی مخصوصش رو همچنان داره ادامه میده، چند وقت پیش سر صف گفت: «بچه ها، لطفا مانتوهاتون کوتاه نباشه، تنگ نباشه، دکمه ی پایین مانتوتون هم خیلی بالا نباشه...»، دیروز هم داشت در مورد در پشتی صحبت میکرد، گفت در پشتی رو باز کردیم، چون در زمان تعطیلی مدارس کوچه خیلی توش تجمع میشه و به جز شما بیشتر جمعیت رو پسرا تشکیل میدن...حالا اینجا منظور از بیشتر چی بود خدا میدونه، خوب یا دخترن یا پسر، بین این دو تا نداریم که

نکته ی بسیار جالب این هفته های اخیر کلاس آمار ما بود با آقای مشک بوجلسه ی اول ایشون در حالی وارد شدن که تعدادی از بچه ها مشغول نواختن آهنگ بودن، عده ای هم داشتن میگفتن: «همگی بگید اوفی اوفی!!!ا بالاییا شدین اوکی؟» مستر مشکبو با این حالت وارد شد...اولش ما همه فکر کردیم این دبیر یه کلاس دیگس، همه همونجور نشسته بودن، یکی دو نفر گفتن ببخشید، دیدیم اومد توووو، کیفشو گذاشت رو میز...تازه دو ریالی همه افتاد که بعلهههه ایشون دبیرمون هستن!آقای مشک...بو....!!تا نیم ساعت اول کلاس همه سرخ بودن از خجالت(البته کلی هم خندیدیماااا)...نکته ی مورد توجه دیگه این بود که ایشون شباهت عجیبی به برادران بسیجی داشتن...ریشش، مدل حرف زدنش، حتی زنگ موبایلش(تو مایه های از کرخه تا راین)....هرکی که از رو درس میخوند بش میگفت سپاس گزارم خانوم عزیز...از شما متشکرم خانوم محترم...ما ترکیده بودیم از خنده

امروزم نوبت صف سوما بود...ما که وارد مدرسه شدیم، سه نفر بودیم از سه تا کلاس مختلف، خانوم عظیمی دم در بود، گفت برنامه ی صف نوبت کلاس شماست؟؟ ما همه: نههههه! بعد خانوم صحرایی اومد بالا، هی میرفت تو هر کلاس، میگفت امروز نوبت شماست؟ همه میگفتن نه! خلاصه این شد که برنامه ی صف سوما لغو شد کلابسیار فاز داد!!

ورود شاهدی ها رو هم به عمارت سه طبقه و خفنشون تبریک میگیم... خانوم احتشام زاده دبیر هنر راهنمایی هم کتابشون رو چاپ کردن با اسم یه مثقال لبخند...محام داره، برین بخرین، قشنگ نوشته

همین دیگه...این غریبه هی میگه کم آپ میکنی...خوب خبرا زیاد نیستن!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :