تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - عشق،دفاع،شادی،نور و دیگر هیچ!
Jahanam-e-Farzanegan
 
سه شنبه 26 آذر 1387 :: نویسنده : ترانه

سلام!چطورین؟چه خبرا؟

من امروز خیلی مسرور و خوشحالم!!!آخه امروز عمو محمود اومده اهواز!!!یه اعلامیه زده بودن:رئیس جمهور گرامی!ورودتان را خیر مقدم می گوییم!شهر ما را با ورودتان نورانی کردید!!گند کشیدن به شهر!!!همه ی خیابونا رو بسته بودن،سر فلکه سه،15 تا ماشین پلیس ایستاده بود!!

ما می خواستیم از کل مدرسه نفری 1000 تومن بگیریم،بریم واسش یه دست کت و شلوا بگیریم!ولی خوب طالب زاده نذاشت!!قرار هم بود رئیس جمهور به آبادان بره ببینه اگه هنوز آب لوله کشی ندارن مسئولارو بکنه تو لوله!(یا یه چیزی تو این مایه ها<خودش گفته بود پارسال>)تو خرمشهر هم که پارسال زنی رو دیده بود که سیلندر گاز بر دوشش حمل میکرده،دلش سوخته،گفته لوله کشی گاز بکنین!حالا تازه از هفته ی پیش شروع کرده بودن تو خرمشهر لوله کشی رو شروع کردن!!حالا از همه ی اینا که بگذریم ما باید امتحان شیمی هم میدادیم!روزی که همه ی مدرسه ها رو هوان،نصفشون میرن راهپیمایی،خیر مقدم به عمو محمود و اینا...تازه فوق هم موندیم!!!

خوب...بگذریم!بحث اصلی آپ امروز اردوی دفاعیه که چند هفته پیش بود!ببخشید یه کم دیر شد..امتحان داشتیم...

اون روز که رفتیم مدرسه حیاط پر بد از دختران با شکلهای جورواجور...بچه های مدرسه های دیگه هم بودن!ما هم ایستادیم بیرون و حرفیدیم...بعد یه دفعه...صدایی از گوشیم برخاست:<بابا مخبر سر کلاسه!نمی خواین بیاین؟>

ما:

به سمت کلاس دویدیم!تو راهرو صحرایی گرفتمون:<کجا بودین؟> ما هم گفتیم تو حیاط و مثل شتر مرغ دویدیم به طرف کلاس!یه دفعه صحرایی داد زد گفت:<وایسین بینم!کجا بودین؟مگه دیروز نگفتیم درس دارین؟> ما همه یه دفعه مثل گربه ی شرک شدیم و نگاه معصومانه کردیم!گفت:<باش!بدوین برین سر کلاس!!>

بعد از یه مدتی که سر کلاس بودیم صحرایی اومد گفت:<برین نمازخونه!>یه خانوم لاغری اومد شروع کرد صحبتیدن درباره ی روشهای نجات و اینا،بعد برادران بهشتی از پشت پنجره شروع کردن به تیکه انداختن خانومه هی صداشو بلند کرد دید فایده نداره یه دفعه داد زد پاشین پنجره رو ببندین!!! بعد یکی از بهشتیا داد زد:<نه!نه!پنجره رو نبند!> بعد قرار شد دبیرا عوض شن!اون لاغره رفت هرچی صبر کردیم اون یکی نیومد...بچه ها هم همه:دست دست دست!وای وای وای پارمیدای من کوش؟...ای وای وای حلیمه..اوو baby حلیمه...آفتاب لب بومه روز کاش تمومه...نزدیک نیم ساعت ما مشغول خوندن و رقصیدن بودیم،یه دفعه گقتن این فاطی کاماندوه داره میاد، جو یه دفعه عوض شد: <مــمّـــد نبودی ببیــنـی،شهر آزاد گشته،خون یاران،پر ثمر گشته...مــحمــدیاش صلوات!>تا ساعت 12 یکی اومد حرفید،بعدشم تا 12:30 نظام جمع!

بعد از ناهار همه تو حیاط جمع شدن واسه خاموش کردن آتیش که اونم خودش یه داستانی داشت.اینا یه کپسول با خودشون اورده بودن خالی بود،رفتن کپسول مدرسه رو اوردن واسه آتیش خاموشیدن!!!دوباره توی نماز خونه جمع شدیم واسه قسمت عملی،یعنی گذاشتن ماسک،تنفس مصنوعی و ماساژ قلب و کار با قطب نما و جهت یابی و باز کردن اسلحه و از این چیزا...

آی ما سر این تنفس مصنوعی و ماساژ قلب خندیدیم!آی خندیدیم!(تو عکس بهتر مشخصه!) واسه اسلحه هم که هرچی اورده بودن خراب بود...ولی خود اون فاطی جونه عجب چیزی بود...این سر نیزه هه و باز کرده میگه این مال جنگ تن به تنه که مثلا میکنن اینو تو شکم دشمن!بعد گذاشتش رو شکم خودش فشار داد(ببین واقعا از جون مایه میذارن!)

خلاصه بسیار خوش گذشت...جای شما خالی![عکس ها هم تو ادامه ی مطلب هستن!خیلی عکسای خوبی شدن،حتما ببینین!از عکاس عزیز هم بسیار تشکر میکنم!]

عیدتونم مبارک!امروز واسه عیدی به بچه ها سفر حاج کادو دادن!به بچه های سرود و تئاتر و رقاصی-بند بازی هم کیف لوازم آرایش کادو دادن!اینا خودشون فساد ایجاد میکنن!مثل اینکه بهشتی هم یه خبرایی بوده!

تعطیلات خوش بگذره!

بای بای

 5487

این کاماندوی تیراندازشونه...اون الله بالای تصویرو ببین...چه روحانی شده فضا!(عکسارو کوچیک کردم،save کنید)تو عکس سمت چپ داشت تیربار رو نشون میداد،تمام هیکل تکون میخورد!دیدنی بود!

این دایره ی قرمز رو میبینی؟؟اونجا یه زمانی سر یکی بوده که با این وضعی که این یارو خم شده وش فکر نمیکنم چیزی ازش مونده باشه!!!!لازم به ذکره اینجا در حال تنفس مصنوعی دادن و ماساژ قلبه این خانوم!

حمل دو نفره رو عشق است!!!پدر اون یارو مصدومه در میاد یا این شکل حمل کردن اینا!!!دو قدم نفته کله پا میشن،مصدوم با مخ میاد پایین!(اینم save کنید)





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :