تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - یادش به خیر!!!!
Jahanam-e-Farzanegan
 
چهارشنبه 2 آبان 1386 :: نویسنده : ترانه

سلام

امروز آپم با هر دفعه فرق می کنه. یه کمی دلم تنگیده. دپرس شدم.

داشتم کمدمو زیر و رو می کردم. دنبال یکی از دفترای سال پیشم می گشتم که یهو چشم خورد به چند تا چیز که گوشه ی کمد روی هم گذاشته شده بودم. از کمد اوردمشون بیرون. اولیش دفتر خاطراتم بود. خاطره ی بچه های دوم سه   توش بود. وای که چقدر این خاطره ها بامزه و        بچه گانه بودن!! خاطره ی یکی از بهترین دوستام که حالا تهرانه رو از همه بیشتر دوست دارم. همه رو خوندم. اشک تو چشام جمع شد. خاطره ی دبیرا رو هم خوندم. همشون تو خاطره هاشون اشاره ای به شیطنت من داشتن

دفتر خاطراتم رو بستم. رفتم سمت بقیه ی چیزها. یه جعبه دارم که همه چیز توش پیدا میشه.... چند تا نامه توش بود.... وای خدااا... یادش به خیر .... اون وقتا(اول راهنمایی) قهر که می کردیم با هم.... با یه نامه ی منت کشی دوباره با هم دوست می شدیم

یه دسته ی بزرگ کاغذ هم بود. یکی یکی نگاشون کردم. بیشترشون کاریکاتور های دبیرا بودن: فخرایی، علوی، اعتبار، دبیر زاده... چه قدر مسخرشون می کردیم.....یه کاغذ ذیگه سوتی ها و تیکه کلامهای یکی از دبیرای دوممون بود که تمام بچه های کلاس با هم جمع کرده بودن.(۳ برگه ی پشت و رو بود!!!)

در جعبه رو هم بستم. آلبوم عکسام رو برداشتم. عکس اولی عکس شیرین جونم بوئ. همونی که الان رفته تهران! با چشای سبزش خیره شده بود به دوربین داشت می خندید. دلم واسه خنده هاش یه ذره شده... شیرین من ... کجایی؟؟

چه قدر همه چیز زود گذشت!!! انگار همین دیروز بود که تو مدرسه بزن و برقص راه می انداختیم مدرسه روی سر بچه های ۳/۱ می چرخید!! دوم که رفتیم مدرسه دیگه آسایش نداشت از دستمون. هر روز واسه یه چیزی دم دفتر بودیم. یا دفتر ما رو می خواست یا ما از یه دبیری شکایت می کردیم انگار همین چند ساعت پیش بود که برجیس بیچاره رو دست می انداختیم،     مسخره اش می کردیم، خودش هم نمی فهمید انگار همین چند لحظه پیش بود که سر کلاس پاک کن پرت می کردیم به هم(تلفات هم داشتیم، یه نفر ضربه مغزی شد) یکی از بازیهایی که تو تاریخ ۳/۳ ثبت شده اینه.

همیشه به کلاسمون افتخار می کردیم و می گفتیم: آره این ماییم که ۳/۳ ایم. همونایی که سر صف هیچ وقت تشویق نشدنهمونایی که شیطونیشون زبان زد بود و همونایی که همه ی دبیرا بشون می گفتن تنها کلاسیه که می بینم انقدر هوای همو دارن.

اتحادی که داشتیم هیچ کلاسی نداشت و عشق و محبتی که نسبت به هم داشتیم... چه قدر خوب بود....

وقتی شیرین رفت. همه سعی کردن جای خالیشو واسه هم پر کنن. هر چند شیطونیاش، خنده هاش، قهقهه ها، و از همه مهمتر مهر و محبتش لنگه نداره!!!

چه قدر دوست دارم فقط یه ثانیه از اون ساعتها برام تکرار بشه، یه لبخند کوچولو به جای اون همه قهقهه  و یک کلمه ی قشنگ به جای اون همه محبت بچه ها!!       

 خیلی دوستتون دارم بکس زیبا!!!(بچه های ۳/۳)

 

                                                   از طرف ترانه، به همه ی بچه های گل ۳/۳ اسبق!!!

بووووووووووووووووووووووووووووووووس

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :