تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan - کمال جونم!!!!تولدت مبارک!:دی
Jahanam-e-Farzanegan
 
دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 :: نویسنده : ترانه

سلام

بلاخره مدرسه ها هم تموم شد...خوب بودا!(البته به جز نمره هاش)تازه داشتیم می فهمیدیم مدرسه یعنی چی؟هفته ی آخر جهنممون رو بهشت کرده بودیم...انقدر خوش گذشت...از شنبه تا حالا ما درس نخوندیم(البته به جز دینی...که خوب یه درس اعتقادیه و نمیشه کنار گذاشتش)

البته خوب آبروی من هم جلوی دبیرا رفت...از اول سال تا حالا تمام سعیم این بود که بچه مثبت باشم سر کلاسا...ولی این ۳ روز آخر نمی شد بزن و برقص ها رو تعطیل کرد...مخصوصاْ امروز که تولد منشاء کمال هستی بود:

سر کلاس نشسته بودیم و همه داشتیم به درس شیرین و دل انگیز دینی گوش میدادیم بعد یه دفعه:

 یکی از بچه ها:خانوم ساداتی!تولدتون مبارک...

-واااااای!(سرخ شد اینجا) شما از کجا فهمیدین...خجالتم دادین

بچه ها: پروین!پروین!می خونیم با دلی شاد!اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد...

بازم همه نشستن و به درس شیرین و دل آرا و دل انگیز دینی گوش دادن...که یه دفعه:

-تیییشششش توق!(حال کردی صدا رو؟)

ساداتی:چی بود؟بی ادبا!الان میرم دفتر می گم!(تریپ بچه مهدکودکی رو داشتی؟)

رفت دفتر واقعاْ!!!!!Smiley

بچه ها:کی بود!خیلی باحال بود!ایول!چطوری تونستی این کار رو بکنی؟

در کلاس باز شد و عظیمی وارد شد:

-شما همه چیز رو باید به مسخره بگیرین؟

-بله!پس چی؟Smileyحالا چی شد؟خانوم ساداتی دیگه نمیان سر کلاس؟(نیش همه تا بنا گوش بازه اینجا)

-فعلاْ که خیلی عصبانیه...

رفت بیرون...بچه ها شروع کردن یکی زد سر میز بقیه هم دور ورداشتن....یه دفعه در باز شد...خانوم عظیمی که نمی دونست چجوری جلوی خندشو بگیره وارد شد:والا پررویین!موندم پشت در،ببینم چی کار می کنین...دوباره رفت بیرون و بازم بچه ها شروع کردن...برای بار سوم در کلاس باز شد و ساداتی خشمگین(واییییی!ترسیدم!!!) وارد شد...

-خجالت بکشین!حتماْ باید بتون بگم [...]؟(ای بی تربیت)حالا کی بود که این کار زشت رو انجام داد...

-خانوم دست خودمون که نیست...

-یعنی چی که دست خودتون نیست؟؟پس دست منه؟

-آخه سه روزه باد شده...خوب می ترکه دیگه(همون جا سر کلاس باد کرد بادکنکرو)

-سر کلاس من؟

-ببخشین خانوم شما!تولدتون مبارک...

خداییش خیلی حال داد...تولد از این باحال تر ندیده بودم!ولی گناه داره بیچاره!خیلی اذیتش کردیم...

و حالا!!!امروز یه معرفی هم داریم!

بکس زیبا رو که همه میشناسین...حالا اینا سه تفنگدارشونن!اینا فقط اسمشون سه تفنگدار نیست!یک مادرای فولاد زره ای هستن که بیا و ببین!مسئول ادب و نظم بکس زیبا هم هستن!(یکیشون از بقیه بیشتر)انقدر هم همدیگرو دوست دارن که بازم بیا و ببین...عکسشون رو گذاشتم تو ادامه ی مطلب.

من رفتم دیگه!فقط تو رو خدا انقد دعوا نکنید با هم تو نظرای وبلاگا(کلاْ عرض کردم)!مهر،محبت،دوستی،صفا،صمیمیت(با لحن کلاه قرمزی)!

بای بای

عکس رو save کنین تا با کیفیت بهتر ببینینش!





نوع مطلب :
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :