تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan
Jahanam-e-Farzanegan
 
جمعه 23 اسفند 1387 :: نویسنده : ترانه

به!سلام!چطورین؟چه خبرا؟...آره دیگه!...آفرین!.. بازم  همایشه،بازم جهنم فرزانگان آپه! طبق سنت سه سال گذشته امسال هم در صحنه هستیم!مشکلی هست؟

خوب!ماشالا!امسال همایش زیاد برگزار شد:

تغذیه ی سالم فرزانگان - دبیر همایش: سارا صاکی.(البته دو نفر دیگه هم با سارا همراه بودن)

فیزیک فرزانگان - دبیران همایش: کیانا نقیب زاده، هیوا هرمزی،..(نمیدونم دقیقا کیا بودن اصلا!)

زیست شهید بهشتی - دبیران همایش: امیر دهدشتیان،آرش صباغان.

شیمی شهید بهشتی - دبیر همایش: کسری عالیپور.

خوب!همایش تغذیه فقط در یک بخش مقالات اجرا شد!که میشه گفت بهترین همایشی بود که در این چند سال اخیر انجام میشد.توی فرصتی خیلی کمتر از همایش های دیگه، تونستن  همایش خیلی خوب و با برنامه ای رو ارائه بدن!بقیه ی بچه های هیئت اجرایی این همایش هم خیلی زحمت کشیدن! دست 5تاییتون(هیئت اجرایی) درد نکنه!باید از دکتر صاکی هم به خاطر کمکهاشون کمال تشکر رو داشته باشیم!کف مرتب!(حالا 6 و 8یاش بیان وسط سریع...)

همایش فیزیک من خودم نبودم زیاد!یه زنگ دودر کردیم اومدیم(روز اول)،روز دوم هم مخ جولاییان رو خوردیم تا بردمون!همایش خوبی بود!یه کم انتظامات ضعیفی داشت! غرفه هاشونم سازه های ماکارونیشون خوب بود!بقیه اش رو هم زیاد یادم نیست چی بودن!؟مشکل عمده ی همایش فیزیک انتظاماتش بودن که نمی تونستن زیاد کنترل کنن!یه چیزه دیگه که هست، نباید بذارن به جز یه سری مدارس خاص مدارس دیگه بیان واسه غرفه ها!من شنیدم که کسایی اومده بودن که آدمای جالبی نبودن!خانوم کمایی هم گفته من دستم قطع بشه دیگه همایش نمیذارم مختلط برگزار بشه!

همایش زیست هم خوب بود!مجریشونم که آقای پزشکی بود...فیلم افتتاحیه هم خییلیییی نااازززز بووووددد!جو همایش هم خیلی خوب بود!انتظاماتشونم خوب بودن!مقاله ها هم خوب بود!فقط اسلاید های دوستای ما خراب شده بودن!حالا جالب اینجاس که خود آقای خراسانی بشون گفته بود اسلاید های شما خیلی خوب بودن و بهترین اسلاید بوده و اینا، بعد دوستان رفتن همون موقعی که داشتن ارائه میدادن فونت ها رو نصب کرده،آخرشم خراب شده اسلایدهاشون!غرفه ها هم خوب بودن!فقط من اگه دستم به اون آدم خبیثی که اون موشو با بچه هاش کشت برسه میکشمش!

همایش شیمی هم خوب بود!خیلی واسش زحمت کشیده بودن!صبح همه چیز طبق برنامه ریزی پیش رفت.بچه هایی که مقاله داشتن زودتر اومدن،ساعت ارائه کردنشون مشخص شد!همه نشستن منتظر موندن تا بچه های مدارس دیگه بیان!بعد سخنرانیها شروع شد.مجریشون خیلی خوب بود.فیلم افتتاحیه هم قشنگ بود!!بعد آقای شهبازی و حویزاوی و ... سخنرانی کردن.ارائه ی مقالات شروع شد!همه چیز طبق برنامه پیش میرفت.

بعد از استراحت دیدیم آقای هرمزی اومدن سخنرانی کردن!ماشاااالااا!خدا بده برکت!60-70 تا اسلاید داشت!40 دقیقه حرف زد!تا دیگه بش گفتن بیا پایین!بعد یه دفعه مستر خراسانی اومد به کسایی که مقاله داشتن گفت وقت ارائه ی مقالتونو کم کنین!یکی از فرزانگانیها ارائه داد،مجری اومد گفت و حالا آخرین مقاله:خانوم بهشتی!

آاااایییی...بچه ها از کوره در رفتن!یکی از دخترا بلند شد،در عرض 5 دقیقه با سه نفر دعوا کردبچه ها حق داشتن عصبانی شن،چیزی رو که سه ماه روش کار کردن و  وقت گذاشتن،انصاف نبود که اینجور بشه.تازه خیلیم آقای عالیپور از کارش راضی بود،بچه ها که باشون صحبت کرده بودن،شکلی صحبت کرده بود که انگار بش ربطی نداره،حتی عذرخواهی هم نکرده!از یه دبیر همایش شکل دیگه ای انتظار میرفت.آقای سرکوهکی هم که گفته بودن تقصیرات متوجه مدرسه ی ماست که بچه ها رو دیر اوردن،بچه های ما دیر اومدن،قبول!ولی اون کسایی هم که قرار بود سخنرانی کنن اولش نیومده بودن!همه نشسته بودن تقصیرا رو می انداختن گردن همدیگه!خانوم صحرایی هم گفت مشکل از اونور بوده!ما که آخر نفهمیدیم!یه مشکلاتی هم با انتظامات غرفه ها بود!خیلی بداخلاق بودن!درسته که باید نظم رعایت بشه!ولی دادو بیداد کردن و با پرخاش صحبت کردن هم شکل درستی نیست!

غرفه ها خوب بودن،دست همه هم درد نکنه!آقای سرکوهکی هم که تشکر کردن از همه!آقای سالار نصرتی مخ کامپیوتر،آقای سعید مجدی نسب هم که مثله اینکه تا ساعت 2 بیدار بوده!آقای بافنده هم که اسمش فراموش شد،قهر کرد رفت بیرون!درکل همایش شیمی، همایش خوبی بود،ولی پَ آقای سرکوهکی!خدا خیرتون بده!کاش دل اون چند نفرو هم نمیشکستین!

حلا حواشی همایش ها:

1.تو همایش تغذیه(حالا من نمیخوام اسم بیارم)ولی یکی از پسرا بود،تو ردیف کناری ما نشسته بود،کاملا به سمت چپ چرخیده بود،اینورو نگاه میکرد.ایشالا که چیزی رو که میخواسته پیدا کرده باشه

2.تو همایش فیزیک(ای خدا!بازم اسم نمیارم،خودش میدونه)یکی از پسرا بازم،مثل اینکه تیر خورده بود!به حالت اغما روی صندلی افتاده بود،یه نقطه ی کوچیکی از دستش رو چسب زخم زده بود،یه دستشو گذاشته بود رو بازوی اون دستش،هی ناله می کرد!آخه عزیز دلم!چیزی نشده بود که!میدادی یکی بوسش کنه خوب میشد

3.یه نکته ی جالب تو همایش زیست بود! این آقایونی که نمیخوام اسمشونو ببرم(دوتاشون) مگه ریاضی نیستن؟خوب تو همایش زیست چیکار میکردن؟؟آخه پسر گلم!عزیزم!تو همون اول دبیرستان هم چند بار لای کتاب زیستتو باز کردی؟؟

4.واسه همایش شیمی هم که رو کارت خانوم فاخری نوشته بودن: دکتر فاخری!!!والا خوبه!ملت دارن دکترا میگیرن،بعد فروتنی و تواضع و خشوع به خرج میدن،میگن هنوز دکتر نیستیم بعد این خانوم ترم اول داروسازیه میگه من دکتررر فاخری هستم (ر رو تشدید بدین!)

5.اومدن دکتر کوتی هم غوغا کرد! همه ی کادر همایش مهر و محبتشون نسبت به دکتر کوتی داشت غلغل می کرد!یه بار مجری گفت با تشکر از دکتر کوتی که مشرف شدن! 10min بعد گفت نه آقا!دکتر کوتی تازه حرکت کرده!یکم بعد گفت الان دوستان به ما خبر دادن دکتر کوتی دم در وایساده!به سلامتی دکتر کوتی دیگه اومد.حالا بگذریم از اینکه هرکی بعدش اومد رو سن از اومدن دکتر کوتی تشکر کرد!ماشالله قدم خیری هم داشتن(این صورتک گویای همه چیز هست!)!خاطراتشون در رابطه با دوران دانشجویی آقای هرمزی برای ما بسیـــــــار عبرت آمیز بود!به ویژه که دکتر کوتی همیشه آقای هرمزی رو PUSH می کرده جلو!(بنا به سخنان مستر هرمزی)

خوب دیگه!آپ طولانی ای شد!امیدوارم که دست اون آقا پسر گل هم خوب شده باشه!همایش های بعدی هم بهتر باشن!همین طور که هرسال دارن پیشرفت میکنن!مشکل هم همیشه پیش میاد...از آقای صاکی،خانوم مخبر،آقای سمواتی،آقای سرکوهکی،خانم حاجت زاده و هرکسی که توی این همایشا به همه ی ماها کمک کرد تشکر میکنم!ختم جلسه رو اعلام میکنم

قربون همه ی خواهران و برادران گل!بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 11 بهمن 1387 :: نویسنده : ترانه

سلااااااااااااااااام!

خوفییییین؟چه خبرا؟؟

امروز یه خبرای خوفی داریم!امروز تولد اینجاس!(تولد خودمم هست البته)2 سال گذشت!aaaaaa!!انگار همین دیروز بود ما سوم سه بودیم!من و ترنم....این وبلاگ درست شد و به لطف شما هم تا حالا مونده!

خلاصه...

با هفت تا آسمون پر از گلهای سرخ و میخک

 با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حسه بی قرارو کوچک

میخواد بهت بگه تولدت مبارک

به دلیل کثرت امتحان ها و حجیم بودن درسها (!) یه مدت آپ نکردیم! که البته در کنار اینا اینترنت بنده هم قطع بود اگه عمری بمونه از این به بعد بیشتر آپ می کنیم

تو مدرسه هم این مدت هیچ خبری نبود به جز نمره ها!!البته یک نکته ی خیلی مهم اینکه فرزانگان بلاخره یک میکروفون جدید خرید!خانوم صحرایی و عظیمی هم طرح ضربتی مو-ناخون-ابرو رو شروع کردن!تمام اولا داخل سوراخ هاشون پناه گرفتن! آااای ما میخندیم بشون!

یه خبرایی هم بود...دوستام گفتن یکی اومده گفته من ترانه ام...همه فکر کردن منم!ماشالا بچه ام با همه هم چت کرده بوده!خواستم اطلاع بدم،بگم که هر شخصیت حقیقی و حقوقی که میاد خودش رو جای من و ترنم جا میزنه به هیچ عنوان هیچ نسبتی با ما نداره! ما فقط تو این وبلاگ می نویسیم و با آیدی taraneh_farzanegan_taranom آن میشیم!

از همه ی دوستای خوشگل و مهربونم هم که به یادم بودن تشکر میکنم!

قربونتون برم

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


سه شنبه 26 آذر 1387 :: نویسنده : ترانه

سلام!چطورین؟چه خبرا؟

من امروز خیلی مسرور و خوشحالم!!!آخه امروز عمو محمود اومده اهواز!!!یه اعلامیه زده بودن:رئیس جمهور گرامی!ورودتان را خیر مقدم می گوییم!شهر ما را با ورودتان نورانی کردید!!گند کشیدن به شهر!!!همه ی خیابونا رو بسته بودن،سر فلکه سه،15 تا ماشین پلیس ایستاده بود!!

ما می خواستیم از کل مدرسه نفری 1000 تومن بگیریم،بریم واسش یه دست کت و شلوا بگیریم!ولی خوب طالب زاده نذاشت!!قرار هم بود رئیس جمهور به آبادان بره ببینه اگه هنوز آب لوله کشی ندارن مسئولارو بکنه تو لوله!(یا یه چیزی تو این مایه ها<خودش گفته بود پارسال>)تو خرمشهر هم که پارسال زنی رو دیده بود که سیلندر گاز بر دوشش حمل میکرده،دلش سوخته،گفته لوله کشی گاز بکنین!حالا تازه از هفته ی پیش شروع کرده بودن تو خرمشهر لوله کشی رو شروع کردن!!حالا از همه ی اینا که بگذریم ما باید امتحان شیمی هم میدادیم!روزی که همه ی مدرسه ها رو هوان،نصفشون میرن راهپیمایی،خیر مقدم به عمو محمود و اینا...تازه فوق هم موندیم!!!

خوب...بگذریم!بحث اصلی آپ امروز اردوی دفاعیه که چند هفته پیش بود!ببخشید یه کم دیر شد..امتحان داشتیم...

اون روز که رفتیم مدرسه حیاط پر بد از دختران با شکلهای جورواجور...بچه های مدرسه های دیگه هم بودن!ما هم ایستادیم بیرون و حرفیدیم...بعد یه دفعه...صدایی از گوشیم برخاست:<بابا مخبر سر کلاسه!نمی خواین بیاین؟>

ما:

به سمت کلاس دویدیم!تو راهرو صحرایی گرفتمون:<کجا بودین؟> ما هم گفتیم تو حیاط و مثل شتر مرغ دویدیم به طرف کلاس!یه دفعه صحرایی داد زد گفت:<وایسین بینم!کجا بودین؟مگه دیروز نگفتیم درس دارین؟> ما همه یه دفعه مثل گربه ی شرک شدیم و نگاه معصومانه کردیم!گفت:<باش!بدوین برین سر کلاس!!>

بعد از یه مدتی که سر کلاس بودیم صحرایی اومد گفت:<برین نمازخونه!>یه خانوم لاغری اومد شروع کرد صحبتیدن درباره ی روشهای نجات و اینا،بعد برادران بهشتی از پشت پنجره شروع کردن به تیکه انداختن خانومه هی صداشو بلند کرد دید فایده نداره یه دفعه داد زد پاشین پنجره رو ببندین!!! بعد یکی از بهشتیا داد زد:<نه!نه!پنجره رو نبند!> بعد قرار شد دبیرا عوض شن!اون لاغره رفت هرچی صبر کردیم اون یکی نیومد...بچه ها هم همه:دست دست دست!وای وای وای پارمیدای من کوش؟...ای وای وای حلیمه..اوو baby حلیمه...آفتاب لب بومه روز کاش تمومه...نزدیک نیم ساعت ما مشغول خوندن و رقصیدن بودیم،یه دفعه گقتن این فاطی کاماندوه داره میاد، جو یه دفعه عوض شد: <مــمّـــد نبودی ببیــنـی،شهر آزاد گشته،خون یاران،پر ثمر گشته...مــحمــدیاش صلوات!>تا ساعت 12 یکی اومد حرفید،بعدشم تا 12:30 نظام جمع!

بعد از ناهار همه تو حیاط جمع شدن واسه خاموش کردن آتیش که اونم خودش یه داستانی داشت.اینا یه کپسول با خودشون اورده بودن خالی بود،رفتن کپسول مدرسه رو اوردن واسه آتیش خاموشیدن!!!دوباره توی نماز خونه جمع شدیم واسه قسمت عملی،یعنی گذاشتن ماسک،تنفس مصنوعی و ماساژ قلب و کار با قطب نما و جهت یابی و باز کردن اسلحه و از این چیزا...

آی ما سر این تنفس مصنوعی و ماساژ قلب خندیدیم!آی خندیدیم!(تو عکس بهتر مشخصه!) واسه اسلحه هم که هرچی اورده بودن خراب بود...ولی خود اون فاطی جونه عجب چیزی بود...این سر نیزه هه و باز کرده میگه این مال جنگ تن به تنه که مثلا میکنن اینو تو شکم دشمن!بعد گذاشتش رو شکم خودش فشار داد(ببین واقعا از جون مایه میذارن!)

خلاصه بسیار خوش گذشت...جای شما خالی![عکس ها هم تو ادامه ی مطلب هستن!خیلی عکسای خوبی شدن،حتما ببینین!از عکاس عزیز هم بسیار تشکر میکنم!]

عیدتونم مبارک!امروز واسه عیدی به بچه ها سفر حاج کادو دادن!به بچه های سرود و تئاتر و رقاصی-بند بازی هم کیف لوازم آرایش کادو دادن!اینا خودشون فساد ایجاد میکنن!مثل اینکه بهشتی هم یه خبرایی بوده!

تعطیلات خوش بگذره!

بای بای



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 2 آبان 1387 :: نویسنده : ترانه

تیزهوووشاااان را به یاااد آاااارررر 

با شیش تا هشت ، دو تا چارررر

به!سلام!چه عجب؟؟؟1 ماه کجا بودین؟؟دلم تنگیده بود!یه ماهه میگم امروز آپ می کنم، بازم نمیشه!

این چه مدرسه ایه؟؟یعنی چی؟عدالت هیچ جاش برقرار نیست!ریاضیا 2 روز در هفته فوق دارن!که اونم معمولا یه روزشو لغو می کنن!بعد ما 4 روز!کلاساشونم که در 90 درصد اوقات بیکاریه!درسم که اصلا نمی خونن!

واااای خدا!دبیرای امسالمون هم که یک از یک سوژه ترن!یه دبیر فیزیک داریم جولاییان!(jooli)!!! اول سال که اومده میگه بچه ها کتاب ژرف (jorf) اندیشان بگیرین!

یه دبیر...یه دبیر دف...(مردم از خنده!)...یه دبیر دفاعی هم داریم...مانتوهاش منو کشته،یکی از مانتو هاش بنفشه(اههههه!بنفشه!!)این مانتوی بنفشو با مقنعه ی سورمه ای و شلوار لی و کفش کرم می پوشه!(تیپو عشقهههه!)

اون روز اومده خاطره تعریف میکنه،میگه ماشین من می فهمه،ماشین من احساس داره!یه روز یکی از دوستام بش فحش داد،بعد ماشین خاموش کرد...به محض اینکه دوستم معذرت خواهی کرد ماشین روشن شد!!!بابا!جان خودت کمتر چاخان کن!!!!

در تب و تاب رای گیری شورای دانش آموزی هم،توی راهنمایی تبلیغات جالبی دیدیم:

یکیشون که اسمش پارمیداست و با شعار ((برو جلو پارمیدا ما پشتتیم)) فعالیت میکنه زیر برگه هاش نوشته بود:<پارمیدا!کجایی پـَــــه؟؟>

یکی دیگشونم پارچه نوشته بود!!! (تو رو خدا ملت جو گیرو میبینی؟؟)روش نوشته بود به دختر منظم و درسخوان یاسمن.م رای دهید!!!!

برید تو کف جمله بندی این:((برای رسیدن به مدرسه ای آرمان،به پردیس رای دهید!))

شعارهای زیبای دیگه(بچه ها پیشرفت کردن!!):

-It's me!,It's me!Sarah!Come on!Come on!plz be man ray bedin!!!!

-به تنها وبمستر فرزانگان رای دهید!

یه گروه از سوماشون هم ائتلاف کرده بودن!

دبیرستان هم وقت واسه تبلیغات نداشتن،زیاد تبلیغات مبتکرانه ای ندیدیم!ولی بچه های اول 2 کاسبی راه انداخته بودن،اعلامیه زده بودن:((SAFA GRAPHIC ارائه دهنده ی کلیه ی خدمات برای تبلیغات شما در شورا!))روز رای گیری هم کاندیدها ایستاده بودن کنار صندوق و از هر وسیله ای برای جلب توجه و رای افراد استفاده می کردن!(روشهای نوین پاچه خاری!)

آخرین خبر هم گلیه که امروز خانوم عظیمی کاشت!سر صف با شوق و ذوق فراوان و با بال بال زدن کثیر:((بچه ها!هممون می دونیم که شنبه تعطیله و شهادت امام جعفر صادقه!(اینجا نیشش تا بنا گوش بازه...می خواستم این روز بزرگ،روز شهادت امام جعفر صادق رو به شما تبریک...اه..نه!تسلیت بگم!!!

قرار هم هست یه نویسنده ی جدید به زودی به وب بیاد!هوراااا!

یه توصیه ی بهداشتی:به جای اینگه چند کتاب بخوانید،کتابهای گاج را چندین بار بخوانید!

همین دیگه!قربون همه ی دخترای خوشگل!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 30 شهریور 1387 :: نویسنده : ترانه

اوسط شهریور بود که با گشودن پنجره،بوی خوش ماه مبارک رمضان را استشمام کردیم و بسیار ملکوتی شدیم!(فقط نمی دونم این ملکوتش چرا انقدر خاک داشت؟؟)

باز هم پنجره ها را بگشای ای دوست! و عطر مهر را به اعماق وجودت وارد کن!

سلام چطورین؟چه خبرا؟؟کتاباتو جلد کردی؟آفرین بچه ی خوب!!!

یه خبر سوخته:همون طور که اکثرتون می دونید مدیرای اینور و اونور عوض شدن!اینور شده خانوم کمائی اونور آقای شهبازی!

خوب برای بیشتر ایجاد کردن ذوق و شوق و علاقه برای رفتن به مدرسه یه یادآوری میکنم از سالهای گذشته که در این مرکز تحصیل میکردین!

یک روز با ما در فرزانگان!

خوب،زنگ اول ریاضیه...دبیر مشغول درس دادنه که به دفعه ماژیک تموم میشه!

معلم:نماینده برو ماژیک بیار!

نماینده در دفتر:خانوم صحرایی ماژیک لطفا!

- ماژیک قبلی رو اوردی؟

-نه خانوم!انداختیم دور!

حالا یه ماژیک میگیره میاد سر کلاس....زنگ تفریح میخوره،عده ای از بکس مشغول ریتم گرفتن روی میز هستن،یکی دیگه هم مقنعه اش رو بسته کمرش داره میرقصه!یکی دیگه هم چراغارو خاموش روشن می کنه(رقص نوره!!!)در این حیص و بیص یکی از دانش آموزان علاف برای نشون دادن استعدادهای خودش ماژیک به دست میگیره و پای تخته کاریکاتور معلم زنگ بعد رو میکشه!بعد میگه بچه ها!کسی اینو پاک نکنه ها!می خوام دبیره بیاد ببینه حالش بگیره!

یه دفعه یکی از سر راهرو داد میزنه خانوم .... اومد!!!همه ی بچه ها به سرعت سر جاشون میشینن!بعد اون یارو بود که گفت کاریکاتورو پاک نکنید،میدوه پای تخته و کاریکاتور رو پاک می کنه و جاش می نویسه مقدمتان گلباران!!!!

دبیر زیست میاد،داره یه شکلی پای تخته میکشه که یه دفعه ماژیک تموم میشه!

معلم:نماینده!برو ماژیک بیار!

در همین لحظه ماژیک رو پرت می کنه سمت سطل و نماینده ی کلاس با یک حرکت سمبلیک می پره و با دهن ماژیک رو در هوا میگیره!!!!

-خانوم صحرایی...ماژیک...

-زنگ پیش تو نبودی که ماژیک گرفتی؟؟

-نهههه!اون شبیه منه!از من چاق تره!

-آه!آره راست میگی؟؟

دوباره ماژیک میگیره،زنگ تفریح می خوره همه میرن بیرون...توی حیاط چند دقیقه یک بار دخترانی رو میبینی که همدیگر را در آغوش می فشارند!(چه رمانتیک!) بکس ما هم که روی زمین تو راهرو کلاسها نشستن:

-ت ت ترانه،ت ت ترنم،م م مهسا،بام بام بابام....میگو!

-دلبر شیطون بلا!ابرو کمون مو طلا!دروغ میگی دوسم داری دخترک پر ادعا!!

-بگو چرا منو نمی خوای و با من تو هیچ جایی نمیای؟مگه چی ازت کم میشه اگه یه نمه با ما راه بیای؟!

حالا همه اینجا با دست:

-تو که مهربونی!واسم عزیز جونی!تو اصن بگو ببینم تا کی با من می مونی؟؟

صحرایی:خانومای محترم!لطفا در راهرو ها و کریدور سر و صدا نکنید!

میگو:من قلبتو می خوام بهم یواشکی بدش!من دوست دارم بگید یواشکی بهش!

صحرایی با این جملات گول می خوره میره!

بچه ها همه با هم با دست:زمین بهشته!تنها فرشته اش تویی!دلم دستته نسوزه برشته اش کنی!!آره ربط داره نگاهت با تاپ تاپ دلم!می خوام مسیر عشقتو من تا راه داره برم!!!!ااااووووووو اااوووووو!دست دست....

عظیمی:زهرمارررررر!

حالا بچه ها برای شادی عظیمی یه آهنگ شوشتری می خونن:بیو بریمش بیو بریمش تا نکندن چارشه!جوراب ساق بلندی عوض دولاقشه!خانوما کل لطفا!!!پل بندید پل بندید پی مفتیل طلا!هر کجا دوما گذرده ماشاالله نوم خدا!

حالا اونورو نگاه کردیم میبینیم عظیمی جو گیر شده داره بپر بپر میکنه!(اصطلاحا می گویند گُمبه!)

زنگ می خوره و صحرایی برای چک ابرو میاد و پندهای اخلاقی در میکنه و میگه شما سفیدین،نباید رنگهای قرمز و صورتی بپوشین!!!!!

این بود انشای من!(خیلی هم لوس و بی مزه بود!)

سه شنبه میبینمتوووون!!!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 13 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :