تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan
Jahanam-e-Farzanegan
 
شنبه 9 آبان 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟!خوبین؟ چه خبرا؟

اول از همه تولد آبانی ها رو تبریک بگم ،چه اونایی که گذشته، چه اونایی که خواهد گذشت..از اول ماه که یه خبرایی تو اونور بود(که مثل اینکه تولد خود مستر ادمین بوده)..بعد تولد دختر خوبمون آ.گ بود، 4ام آبان هم که تولد محمدرضا شاه و خواهر دوقلوش اشرف بود، یه شایعاتی هم شده بود دال بر اینکه 5شنبه تولد عمو محمود بوده...جمعه هم که تولد حضرت علی بن موسی الرضا بود و یکی از بچه های پیش ما خانوم آ.ش...تو این هفته و هفته ی آینده هم تولد خانوم ها گ.ی ، ن.ط ، ن.م هست... به همه تبریک میگیم...

همون طور که مستحضر هستین دیروز تولد امام رضا بود و مدرسه ی ما هم امروز به همین مناسبت یه جشنی برگزار کرده بود که به شدت موجب شعف و شور و شادی ما شد و به گفته ی خود خانوم طالب زاده مداح درجه 1 اهواز رو دعوت کرده بودن...اولش که وارد سالن شدیم دیدیم به به! تغییر کرده، دیوارا آبی شده بود، پرده ها نارنجی ،احتمالا تغییر دکوراسیون اینجا هم به دیزاینر درجه 1 اهواز سفارش داده بودن...

مثلا جشن شروع شد، به سبک خانوم کله پلنگی(راضی نژاد اسبق) تو یه ظرف سفالی ذغال و اسفند گذاشته بودن و دود میکردن..سالن پردود شده بود...یه دفعه یکی از بچه ها گفت: گاز اشک آور زدن!!! ما: صل علی محمد! اشک خدا درآمد!(بارون هم نم نم میومد)خانوم طالب زاده هم به سبک 100 سال گذشته ی عمر شریف (!!!) خودش رفت اون بالا ایستاد: صلوات چون نگین است، نمیدونم چیچی روح الامین است، نمیدونم چیچی عرش برین است، چیچی اهل یقین است، صلوات! بچه ها یه صلوات دست و پا شکسته ای فرستادن و در بینش هم ما میگفتیم یا حسین! بعدش طالب زاده شروع کرد یه دکلمه ای بخونه که یه دفعه ما و دوم ریاضیا شروع کردیم: یار دبستانی من، با من و همراه منی، چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی،.... حالا هی طالب زاده داد میزد که صداش برسه، ما هم داد میزدیم که صداش نرسه...هرجوری بود دکلمه اش رو تموم کرد و در حالی که صورتش از خشم همچون گل سرخی بر افروخته شده بود(!) گفت: من بتون اجازه دادم که سرود همگانی بخونید؟؟؟؟ ما:

 

بعد خانوم مداح رفت اون بالا و در طی انجام یک استریپ تیز سریع مقنعه اش رو در اورد و یه روسری سفید زد سرش..بعد یه دفعه یه تور سبز در اورد انداخت رو شونش... ما:سووووووتتتت! دستتتت! جیغغغغ!! هیییییی! هلههههه!!! بعد دیگه شروع کرد: امام رضا! امام رضا! دوست دارم! حالا همه....

خلاصه چند تاشعر خوند، از این شعرهای لری و شوشتری و دزفولی هم خوند، دیدیم بچه های دوم همه جمعن آخر دارن میرقصن و شعار میدن و کاور و روبان سبز گرفتن دستشون...ما هم به جمعشون پیوستیم.. خانومه هم جو داد شروع کرد سوزم سوزه خوند...بچه ها هم هی داد میزدن سوزههههه!!! بعد همونطور که اونجا جمع بودیم یه دفعه شروع کردیم: «یااااا حسین!!! میییییر حسین!!! یااااا حسین!! مییییر حسین!!!!»...خشم خانوم طالب زاده رو میشد از سرتاپاش تشخیص داد...همه برگشتیم سر جامون، بعد دیدیم از آخر داره یه کاغذایی میرسه که روشون با ماژیک سبز نوشته: «سمپادی با غیرت، حمایت، حمایت!!» و «سمپادی میمیرد! ذلت نمیپذیرد!»(البته این شعارو منو بکس ساختیم، دیگه از اونور صادر شد)...در همین بین بود که خانوم طالب زاده(که از قرمزی شبیه گوجه شده بود) دوربین رو برداشت و اومد سراغ یکی از دوستان ما که دستبند سبز هم داشت: فیلم میگیری؟ اون: نهههه! طالب زاده: پس دستبند سبزت رو دربیار!!!

خودش به شخصه اقدام به فیلم گرفتن کرد، اونم به شکل خیلیییی زشتی..رفت آخر سالن، از تمام کسایی که قبلا شعار داده بودن تک تک فیلم گرفت، رو همشون کامل زوووووم کرد!! ما همه اعصابمون خورد شده بود...میخواستیم دوربینشو خورد کنیم...بچه ها شروع کردن: «سمپادی میمیرد ذلت نمیپذیرد!! سمپادی میمیرد ذلت نمیپذیرد!! سمپادی با غیرت! حمایت! حمایت!» یه دفعه یکی از دوما از ته سالن داد زد: «دوربین فیلم برداری، دیگر اثر ندارد!!» یک دفعه موجی از امید سالن رو فرا گرفت و همه با هم میگفتن...«دوربین فیلم برداری ، دیگر اثر ندارد!!!»

خانوم راضی نژاد داشت ماست مالی میکرد، و میخواست یه مسابقه راه بندازه، گفت بچه ها مسابقه ی ما دو دسته کارت داره، یه آبی، یه سبز...گفتن سبز همانا و جیغ و سوت و هوووو و هیییی بچه ها همانا....

خلاصه....طالب زاده که دیگه واقعا داشت سکته میکرد میکروفون رو گرفته بود هی میگفت، خانوم شعار ندههه!!! شعار چی میدیییی؟؟ شعار نده!!! شما الگوی جامعه ای شعار نده!!! همه شروع کردن هو کردن طالب زاده....و بلند شدیم از سالن بریم بیرون در حالی که یار دبستانی من میخوندیم...طالب زاده هم که دید سالن خالی شده و همه دارن میرن بیرون دوباره میکروفون رو برداشت و گفت: بچه ها! جشن تموم شده! میتونین برین!!!(دروغگو دشمن خداست خانوم طالب زاده!!!)

مسابقه ی آبی و سبزشون هم هیچ وقت برگزار نشد....!!!

 

بعدشم چند تا از بچه های دوم رو تو حیاط گرفت شروع کرد زیر گوششون چیز خوندن ،که خوشبختانه اونا هم خوب جوابشو دادن!!!

 

خبرهای حاشیه ای هم اینکه یه بار مداحه داشت یه آهنگ ضایعی میخوند همه شروع کردن تند تند دست زدن(خارج از ریتم آهنگ)، منو چند نفر دیگه هم زدیم رو میز، دیگه همه با ریتمی که ما رو میز میزدیم دست میزدن که مداح محترم مجبور به تعویض آهنگش شد..

بچه های سوم ریاضی هم رفته بودن دانشکده نفت، وقتی برگشتن، وسط خوندن این خانومه بود یه دفعه همه دست زدن واسه اونا و یکی گفت به سلامتی ن.ب: یاااا حسیییننن!!! بقیه: میر حسینننن!

 

همین دیگه...سبزززززز باشیییییددددد!!!!! قربون همه ی سبزای فرزانگانی!

 

بای بای!





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 26 مهر 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟چه خبرا؟ E! پوستتون کندن؟؟ آخیییی! اشکال نداره، یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه این دو سال رو خوووب درس بخون تا بری دانشگاه، بعد که رفتی دانشگاه هم دوباره باید درس بخونی

بگذریم...این چند هفته رو با صفای بسیار زیادی سپری کردیم... درس پرسیدن های خانوم اهوازیان، امتحان فیزیک های معروف خانوم نجفی، برنامه های صبحگاه بسیار زیبا،...

اهوازیان رو که کلا بیخیال، من اسمش هم که میاد طپش قلب میگیرم ولی عجب امتحان فیزیکی بودااا...5تا سوال، 10 نمره...یه مشت مسئله ی عجق وجق، خلاصه مد نمره ی کلاس 7 بود...اماااا برنامه های صبحگاه بسیار دلپذیری داشتیم...روز اول همه در حال خوش و بش بودن، میگفتن، میخندیدن، یه دفعه یک صحنه ای دیدیم که همه ی ما رو از تعجب به این حالت در اورد خانوم ه.ه که معرف حضورتون هست، ایشون دست هاشون رو به حالت دعا گرفته بودن، و داشتن دعای فرج میخوندن...ما رو بگو خشک شده بودیم!! خوبه دیگه، بچه ها بزرگ میشن، عوض میشن، حتما این دختر خانوم گلمون هم مسیر زندگیش رو پیدا کرده و قدم در راه گذاشته تا به کمال برسه(ر.ک دین و زندگی اول)...البته خوب چند روز بعد وقتی ایشون رو در حال صجبت کردن با موبایل و خنده های ناز (!!!) کردن دیدیم، فهمیدیم اشتباه در موردشون فکر کردیم و ایشون اصلا قدم در راه نذاشتن!

خانوم طالب زاده هم که همچنان دنبال نماینده ی بسیج، قرآن، سرود، نمایش، تئاتر، هنر های تجسمی، ملیله دوزی، قلاب بافی و ... هست.

و اما...خانوم صحرایی امسال بلا شده... مچ میگیره(به قول بچه ها "نه ایییطور!")...چندی پیش یکی از بچه ها(که اون بیچاره برای اینکه خانوم صحرایی ابروهاش رو نبینه داشته موهاش رو میریخته رو ابروهاش)رو میبینه بعد با حالتی که از گرفتن مچ طرف مشعوف و در حال خنده ی شیطانیه، میگه عزیزممم! موهات رو نریز رو ابروهات، که ابروهات معلوم باشن!![میگم بلا شده دیگه..] خانوم عظیمی هم توصیه های بهداشتی مخصوصش رو همچنان داره ادامه میده، چند وقت پیش سر صف گفت: «بچه ها، لطفا مانتوهاتون کوتاه نباشه، تنگ نباشه، دکمه ی پایین مانتوتون هم خیلی بالا نباشه...»، دیروز هم داشت در مورد در پشتی صحبت میکرد، گفت در پشتی رو باز کردیم، چون در زمان تعطیلی مدارس کوچه خیلی توش تجمع میشه و به جز شما بیشتر جمعیت رو پسرا تشکیل میدن...حالا اینجا منظور از بیشتر چی بود خدا میدونه، خوب یا دخترن یا پسر، بین این دو تا نداریم که

نکته ی بسیار جالب این هفته های اخیر کلاس آمار ما بود با آقای مشک بوجلسه ی اول ایشون در حالی وارد شدن که تعدادی از بچه ها مشغول نواختن آهنگ بودن، عده ای هم داشتن میگفتن: «همگی بگید اوفی اوفی!!!ا بالاییا شدین اوکی؟» مستر مشکبو با این حالت وارد شد...اولش ما همه فکر کردیم این دبیر یه کلاس دیگس، همه همونجور نشسته بودن، یکی دو نفر گفتن ببخشید، دیدیم اومد توووو، کیفشو گذاشت رو میز...تازه دو ریالی همه افتاد که بعلهههه ایشون دبیرمون هستن!آقای مشک...بو....!!تا نیم ساعت اول کلاس همه سرخ بودن از خجالت(البته کلی هم خندیدیماااا)...نکته ی مورد توجه دیگه این بود که ایشون شباهت عجیبی به برادران بسیجی داشتن...ریشش، مدل حرف زدنش، حتی زنگ موبایلش(تو مایه های از کرخه تا راین)....هرکی که از رو درس میخوند بش میگفت سپاس گزارم خانوم عزیز...از شما متشکرم خانوم محترم...ما ترکیده بودیم از خنده

امروزم نوبت صف سوما بود...ما که وارد مدرسه شدیم، سه نفر بودیم از سه تا کلاس مختلف، خانوم عظیمی دم در بود، گفت برنامه ی صف نوبت کلاس شماست؟؟ ما همه: نههههه! بعد خانوم صحرایی اومد بالا، هی میرفت تو هر کلاس، میگفت امروز نوبت شماست؟ همه میگفتن نه! خلاصه این شد که برنامه ی صف سوما لغو شد کلابسیار فاز داد!!

ورود شاهدی ها رو هم به عمارت سه طبقه و خفنشون تبریک میگیم... خانوم احتشام زاده دبیر هنر راهنمایی هم کتابشون رو چاپ کردن با اسم یه مثقال لبخند...محام داره، برین بخرین، قشنگ نوشته

همین دیگه...این غریبه هی میگه کم آپ میکنی...خوب خبرا زیاد نیستن!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 12 مهر 1388 :: نویسنده : ترانه
سلام!‌چطورین؟؟چه خبرا؟؟ من از صمیم قلب...از اعماق وجودم، سال تحصیلی رو به شما تبریک میگم! خوش گذشت؟؟ همچین حالتون اومد سر جاش؟؟ به به ! بسیار از شنیدن این خبر خرسندیــــــم!
امسال سال تحصیلی بسیار با شکوووووه شروع شد...روز اول سر صف صبحگاه یه دفعه دیدیم از صف کلاسهای دوم فریاد هایی بلند شده...حالا درست شنیدیم با اشتباه مثل اینکه داشتن چیزی در این مصداق میگفتن: «صل علی محمد، اشک خدا در آمد»...اصلا ربطی هم نداشت به آقای میم . میم ...مال فشار بالای درسا بود...مسائل رو با هم قاطی نکنین بعد خانوم طالب زاده دبیر پرورشی عزیز(چقدرررر دلمون تنگ شده بود واسش) با یک شعر جدید(به جای صلوات چون نگین است...) از ما خواست تا صلوات بفرستیم...
واسه 5 شنبه به ما این برنامه رو دادن(فکر کنم البته): زبان - ادبیات - ریاضی....دبیر زبان نیومده بود...خانوم صحرایی اومده سر کلاس، بچه ها بش میگن دبیر زبانمون کیه؟؟ میگه نمیدونم! میگیم چه روزایی فوق داریم؟ میگه معلوم نیست!! میگیم چند روز در هفته است؟ میگه نمیدونم دقیقا!! زنگ دوم دبیر زمین اومده...میگیم ما ادبیات داریم..میگه همین الان یه تغییراتی پیش اومد، اشکال نداره حالا هم بعد از گذشت سال پر برکت تحصیلی ما تا حالا نه ادبیات داشتیم، نه آمار...(برنامه ریزی رو عشقه!!)
دبیرای امسالمون هم که کلی خنده دارن...
من واقعا از خانوم کمایی ممنونم که دبیر دینی به این خوبی واسه ما اورده...کاملا کنکوری و نکته دار درس میده...حتی قسمت هایی هم که میگه زیرشون خط بکشین عالمی دارن واسه خودشون مثلا" : «راه درست زندگی آن راهی» ، «باید جامع و شامل» ، «کاملا درست و قابل اعتماد» و نکات کنکوری دیگه ای که اگه ایشون اینا رو واسه ما مشخص نمیکردن ما هیچ وقت بشون توجه نمیکردیم
خانوم اهوازیان هم که خدا خیرش بده...درسم که نمی پرسه ازت بازم دلت مثه سیر و سرکه میجوشه...بچه ها بش گفتن ما از ترس خوابمون نبرده، تبخال زدیم، همه میگن خیلی بد می پرسین...ایشون فرمودن: یوهاهاهاها
دبیر تاریخمون هم وقتی به کشور دبی رفته یه خیابون دیده اونجا به اسم الشارع الابوبکرحالا این به تاریخ چه ربطی داشت خدا میدونه...این دبیر تاریخه باحال بود طرفای 8:40 که شد داشت غش میکرد از خستگی..هر جمله ای که میگفت می پرسید بچه ها ساعت چندهههه؟؟
کلی دلمون سوخت واسش بیچاره...آخرشم از 8:45 تعطیل کرد کلاسو...
دبیر فیزیک خیلی توپییییی هم داریم شما هر وقت اراده کردین و به این خانوم گفتین خسته نباشین، با کمال میل قبول میکنه و میشینه، ولی تا حالاش دبیر خوبی بوده...از دبیر فیزیکایی که تا حالا داشتیم خیلی بهتر بوده(جولاییان
چند روز پیش رفتیم آزمایشگاه دست خط زشتش هنوز رو بورد بود..پاک هم نمیشه...)هرچند امسال کلاسای درسای اختصاصی کاملا تشریفاتین همه این درسا رو قبلا خوندن...حالا دبیر هم دوره میکنه...کوییز های این خانوم هم زبان زد خاص و عامن...حالا به جز اینکه دو نمونه سوال گفته بنویسیم یعنی هرکی با کناریش سوالاش فرق میکرد(نمیدونه که تقلب بیشتر از نفرات جلویی میرسه) سه تا تست داده آخر امتحان، میگه هم گزینه رو علامت بزنین، هم توضیح بدین واسه جوابی که انتخاب کردین...بعد از امتحان داره سوالا رو حل میکنه...میگه تست اول رو هنوز درس ندادم، تست 2 هم الان درس میدم...تست 3 هم خوندین ولی کار نکرده بودم باتون واسه همین تست ها رو تاثیر نمیدم...

خبری هم که فکر میکنم همه میدونن اینکه استاد بزرگ آقای سواری زنگنه فامیلشون رو عوض کردن...روز اول رفته سر کلاس پای تخته نوشته: سواری ----> مهرنیا

بچه ها از همین اول سال توصیه های ما رو جدی بگیرین...طرح هر روز ، همان روز رو فراموش نکنید...(از توصیه های بهداشتی عمو کاظم قلمچی)

پ.ن: عنوان هم که ایهام داره...هم آقای استاد مهرنیا هستش...هم مهر نیا(نهی بیا)...(چه لووووس
)

همین دیگه فعلا
قربونتون! بای بای




نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 23 شهریور 1388 :: نویسنده : ترانه

به به !‌سلام!‌چطورین؟خوفین؟

دلم برای اینجا تنگ شده بود...البته اونجا هم خیلی خوب بودااا...ولی خوب دیگه وطن من اینجاست...اینجا بزرگ شدم...اونجا احساس غربت میکردم!اونجا امکاناتش بیشتر بود، خوشگل تر بود، اسمش باکلاس تر بود(سمپادکیدز)...ولی خوب چه کنیم که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه...خلاصه این شد که تصمیم گرفتم هم اینور باشم هم اونور...

انقدر اینور اونور گفتم یاد اونور افتادم...یه سری کلاسهای مجازی تاسیس شده اونجا که افتخار دادن به من و یکی از مدرساشون من هستم...البته جناب استاد دکتر اسکل منت گذاشتند و از بنده برای همکاری دعوت کردند و من هم فرمایش ایشان را پذیرفتم...باشد که شما هم چیزی بیاموزید...به اونور برید و این مطلب پربار(از علم و دانش و ...) رو بخونید..خلاصه...خیلی وقتتون رو نگیرم که زودتر برید به علم و دانشتون بیفزایید!!

انشاالله تعالی مقوله ی جابه جایی مدرسه در دست منتفی شدن هست...در این شبهای عزیز دست از دعا برندارید...توی این شبها میتونید بدون غم و ناراحتی دعا کنید...برای آخرت خودتون هم یکم توشه جمع کنید تو راه گشنه نمونید

آهای تویی که با دوست دخترت رفته بودی کافی شاپ با طعم تمشک!(به من چه؟خودتون تو نظرا گفته بودین!!) توبه کن! خدا تو را میبخشد!!

صدای ملکوتی اذان هم که به گوش میرسه از مسجد پرفیض محله...

ببخشید دیگه این مدلی شد آپ امروز...تو این چند شب عزیز تلویزیون همش از این چیزا میذاشت(ماهواره هم که حرام است اندر حرام!!!)

خوب دیگه...مثله همیشه...قربونتون برم! بای بای!(یواشکی سبز هم باشید البته)





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 6 شهریور 1388 :: نویسنده : ترانه

به به ! سلام! چطورین؟ چه خبرا؟؟ دلم تنگ شده بود واستون! هم از نظر مسافتی دور بودم هم نت نیومدم ولی جای شما بسیار بسیار خالی بود، خیلی خوش گذشت(مخصوصا کلاردشت)

جمعه 9/5/88 ساعت 10:30 صبح ار خونه حرکت کردیم به مقصد تهران!طرفای ساعت 12 بود فکر کنم که رسیدیم به معمولان(تا اونجا که میدونم یه جاییه قبل از خرم آباد) ولی چشمتون روز بد نبینه...ترافیکی بووووووووووود که بیا و ببین...همین جور میگذشت ولی دریغ از 1سانتی متر که ماشینا تکون بخورن! به لطف خداوند منان ما 5-4 ساعت تو ترافیک اونجا گیر کرده بودیم!حالا مردم باحال بودن...یکی اومده میگه تظاهرات شدهیکی دیگه گفت راننده کامیون ها تحصن کردن حرکت نمی کنن!حالا همه ی اینا کنار اون موج نا امیدی رو تصور کنین! 5 ساعت بدون یک ذره تغییر...بالاخره ساعت 4-3:30 بود که از این شهر طلسم شده خارج شدیم و دیدیم که یه راننده کامیون خر!! معلوم نبود واسه چی؟ زده بود تو دیوار تونل، تمام بار گندمش هم ریخته بود روی زمین...ما که دیر حرکت کردیم از اهواز ولی گفتن از ساعت 8 راه بسته بوده!!!خلاصه ما ساعت 1:30 شب رسیدیم تهران!!

از شنبه تفریحات شروع شدن! نزدیک یه سال بود که همه میگفتن بیاین لاست(LOST) ببینین ما فکر میکردیم قشنگ نیست..ولی چون بسیار بیکار بودیم همراه با خاله زاده های عزیز تصمیم به دیدن LOST گرفتیم و طوری ادامه دادیم که دیگه جیغ و داد مامان و خاله و مامان بزرگ و اینا درومدمن هارلی رو خیلی دوست دارماز همه جاش هم باحال تر صدای اون یاروئه که میگه: previously on Lost (عنوان هم مشخصه که بسیار جوگیر شدیم)

یه روز هم رفتیم موزه ی جواهرات که من از کودکی دوست داشتم برم، ولی هر سال به دلایلی لغو میشد!بسیار موزه ی باحالی بود، از هرچی کاخ و موزه تا حالا رفته بودم جالب تر بود! 90% جواهرات اونجا هم مال این مهدعلیا ی خیانت کار بودن، از انگلستان و روسیه و ... . یه چیز باحال هم اینکه تاج فتحعلی شاه 4کیلو بوده..بیچاره آرتروز گرفته..

شمال هم بهترین قسمت مسافرت بود...تو راه از همش باحال تر بود، جاده ی چالوس که همش سبز و خرمه، ما هم که همه طرفداره دولت سبز...صحنه های واقعا دیدنی ای رو از دست دادین...اول راه با بیرون اوردن انگشت به شکل V از پنجره شروع شد!بعد کم کم روبان و شال سبز هم اضافه شد! بعد دیدیم یکی خیار از پنجره اورده بیرونخلاصه..دیگه انقدر همه کم اوردن بطری دلستر لیمویی و CDسبز و شاخ و برگ درخت هم از پنجره میوردن بیرون!

کلاردشت هم که توووووپ بود! هوا عالـــــی! خنـــــک! هر روز بارون نم نم بود..2 بار هم رفتیم کوه اونم خیلی خوش گذشت...جای همه بسیــــار خالی بود!من تقریبا هر سال دارم میرم کلاردشت هیچ سالی هواش به این خوبی نبود...

راستــــی خجالت بکشین! تهران هنوز جنبش سبز ادامه داره، هرشب ساعت 10 تنها صدایی که به گوش میرسه هرجا که باشی صدای الله اکبره...اما اینجا، همه مثه ماست نشستن...من اکباتان بودم، اونجا خوب شهرکه، هر ساختمون 10 طبقه هست حداقل،حالا فکر کنین ساعت 10 شب همه جا ساکت میشد، از 2-3 تا ساختمون 10 طبقه صدای الله اکبر میومد...احساس غرور بسیاری کردم(البته فقط الله اکبر نبود...یه تعدادی شعار هم بود،که وب جای گفتنشون نیست..بعد ممکنه ما رو هم به جرم شعار نوشتن توی وبلاگ و ارسال 50 تا mail به دوستانمون بندازن زندان، شکنجه کنن..واسه حجاریان و نبوی و شریعتی دعا کنید...)

ســبـــز باشید!!!

قـــــربــــــــونـــــتـــــــون برم! بای بای!





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :