تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan
Jahanam-e-Farzanegan
 
شنبه 22 اسفند 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام!‌خوبین؟ چطورین؟ همایش خوش گذشت؟

هیییی! عادته دیگه!‌ترک عادت هم که موجب مرض میشه! دیگه ما هم عادت کردیم واسه همایش آپ کنیم!

اولا که به نظر من نسبت به اینکه  کادر کمتر از پارسال بود و اسپانسر نداشتن و مجبور شدن تو سالن خودمون همایش رو برگزار کنن و ... همایش خوبی بود!‌ منظم بود، طبق تجربه ی پارسال دیگه آقای سرکوهکی ۲۰ تا مقاله نپذیرفته بودن!:دی  اینترنشنال تر بود:دی ،‌ ...

خووووب! از اول همایش شروع میکنیم همینجوری پله پله پیش میریم!

ما در حالی که خوشحال بودیم که کلاس ها دودر گشته اند به همایش رفتیم! یه مدتی طول کشید تا آقای سرکوهکی لطف کردن با نطق خودشون مجلس رو منور کردن و همایش رو افتتاحیدن (!)

بعد آقای حویزاویسخنرانی فرمودن! از زحمات ما هم تشکر کردن!!! خواهش میکنم آقای حویزاوی ما که کاری نکردیم!

بعد فیلم همایش پخش شد( که البته سناریوش سناریوی پارسال بود!)..ولی خوب آزمایشاش جدید بود بعضیاشم خیییییلییی قشنگ بودن! همینجوری که چراغا خاموش بود دیدیم یه صدایی میاد...بچه ها جبرئیله؟...نه!....به قول بچه ها صدا داشت ولی تصویر نداشت!... هی میگشتیم تصویرشو پیدا کنیم،‌پیدا نمیشد،‌یه دفعه دیدیم یکی بلند گفت: پپپپپپپپنجمین همایش شیمی سمپاد!!!

چراغا روشن شد، همه سوت و دست و کل و رقص و ....! بعد جناب پزشکی رفتن روی سن و شروع کردن شعرهای خفن از خودشون درکردن در مورد شهرهای مختلف!... بعد از ارائه ی چند تا مقاله آقای سرکوهکی میخواستن از دبیرای شیمی و معاون ها و ناظم ها و .... تجلیل و تقدیر کنن، یکی از کسایی که اسمشون قرائت شد تو سالن نبودن..آقای سرکوهکی: «این تقدیرنامه رو به رسم آقای یادبود به فلانی تقدیم میکنم!!» به به ! همه دست, سوووووت, هوووورااااا...!!

یکی از مقاله ها که خیلی جای بحث داشت این فرآیند شیمیایی عشق بود!! خانوم ارائه دهنده ی این مقاله هم که ماشالا مثل اینکه عاشق بودن خودشون! چنان از اعماق وجودش این کلمه ی عشقو میگفت...! آه! عشششق!...زمانی که عاشق میشویم احساس میکنیم پروانه ای در قلب ما پرپر میزند!

بابا عاشق! بابا پرپر! بابا پروانه!...بعد ایشون فرمودن یه دارویی ساخته شده که وقتی به یه نفر بدی عاشق اولین نفری میشه که میبینه!... که البته خوب شد ذکر کردن که این به معزلات اجتماعی دامن میزنه! وگرنه ما داشتیم میرفتیم که بخریمش!

عزیزم این مقاله ی شما که خودش معزل اجتماعی بود!...بابا بچه ی زیر 16 سال میاد همایش...! بعد یه چیزی! تلاقی 2 نگاه عمل فریبندس؟ دست دادن فریبندس؟؟!

ولی دستت درد نکنه ما دیگه فهمیدیم چرا هر سال بعد از همایشا آماره دوستیا میره بالا (به خاطر مولکول عشقه)

یکی از نکات بسیار بسیار قابل توجه همایش روش های صدا کردن آقای سرکوهکی بود... اون بالا بود بعد هی گفت نوید! نوید! بیا!...بعد از یه مدتی که نیومد، اشاره کرد به یکی از بچه ها بعد دستشو یه جوری گرفت..یارو یه دفعه گفت آهااااا! بعد رفت دبیر جون همایش رو صدا زد!! ما از خنده مرده بودیم! آخه این حرکت چرا معنیش میتونه نوید باشه؟

بعدش نوبت تقدیر از بچه های ارائه دهنده و کادر همایش و سخنرانی(!) آقای دبیر و ...شد! اول آقای سرکوهکی ارائه دهنده ها رو اعلام کرد...آقای سرکوهکییی بگو فاطمه! آقا فاطُمه چیه؟ فاطمه گفتنش راحت تر نیست اصلا؟

یه چیز جالب دیگه یه قسمتی از سخنان آقای نوید(به قول آقای سرکوهکی) بود..فرمودن 54 تا مقاله داشتن که نزدیک 45 تاشون به خاطر مسائل حاشیه ای(!) حذف شدن! آقا شفاف سازی کنید! مسائل حاشیه ای نداریم ما ! مگه فقیه عاقل و بالغ و دانا و ... مقاله ها رو انتخاب نکرده بود!؟

بعدم که آقای خراسانی برای دعوت از کادر همایش گفتن: یه آهنگ بذارین بچه های ما بیان بالا! حالا نمیشه بدون آهنگ بیان بالا؟ یا نمیشه با آهنگ بیان وسط؟ یا کلا نمیشه یه آهنگ قشنگ بذارن همه بیان وسط؟ یکی از اعضای کادر همایش هم که فکر میکنیم یه چشمشون آفلاین باشه با پوشه تشریف بردن بالا! احتمالا خیلی عجله داشتن!

 واسه غرفه ها هم که اولش رفتیم بالا، یه پسر شاخ شمشاد نشسته بود داشت حرف میزد.. از اونجایی که بار علمی صحبتاشون بالا بود چند تا سوال فنی واسه ما پیش اومد.. این نانو چیز چیه؟ بعد تعرق روم به دیوار داره؟ مگه خدایی نکرده، بلا نسبت گفتی ....؟؟ بعد یه چیزی! شما چه کاره ی مملکتی که بچه های دیگه نمیفهمن اونوقت شما میفهمی؟

از توضیحاتتون هم متشکریم...مخصوصا زمان هم زدن بطری!

غرفه ها هم خوب بودن... فقط هوا خیییلییییی گرم بود! این دختران زیبا که از صبح خودشونو کشته بودن 1001 جور آرایشگاه رفته بودن آرایششون خراب شد! .... ولی جدی بعضیا رو اصلا من نشناختم امروز.. مخصوصا جسارت نباشه، دوما!

واسه برگزیدگان غرفه ها هم که دوباره رفتیم تو سالن! نمیدونم توجه کردین یا نه؟ ولی اسم پسرا رو که میخوندن صدای دستا بیشتر از ردیف دخترا بود... اسم دخترا رو که میخوندن پسرا سوت میزدن! حتی چند نفر از ردیف های جلویی ما واسه یکی از پسرا(گروسیان؟ یا یه همچین چیزی) جیغ زدن!!

کلا همایش خوبی بود... یه چیزی که خیلی تاثیر داره رو طرز فکر مردم برخورد شماست! تو همایش امسال خوشبختانه مثل پارسال برخوردای انتظامات بد نبود!

حواشی همایش:

1.تلفات همایش بالا بود ماشالا! یکی دستش سوخت، یکی صورتش خورد تو میله های داربست کبود شد، اون آخری دیگه از همه جالب تر بود... غش کرد!!! البته فرضیه های مختلفی در مورد علل غش ایشون وجود داره! شاید ایشون چون میدونستن آزمایششون خیلی خفن نیست از خوشحالی این که سوم شدن سکته کردن!... شاید هم ایشون با با چشماشون و خط چشی که زیرشون کشیده بودن تا حالا انقدر آدم در سنین و اجناس(!!) ندیده بودن! ذوق مرگ شده احتمالا!

2. آقا من فکر میکنم شما یه تل نیاز داری! بله ! خود شما آقا!

3. جای شما خالی این خانومه مسئول ایلامی ها به آقای خراسانی گیر داده بود! که تو چرا فامیلت خراسانیه؟!!

4. یکی از دخترای نمیدونم کجا بود... اومد دبیر جون همایش رو صدا کنه... میگه آقای نوییییید!!(تقصیر شماست آقای سرکوهکی! این بیچاره فکر کرده فامیلشه!)

5. یکی از خانومای مکرمه تشنشون بود... به آقاشون گفتن... آقاشون رفتن واسشون شانی خریدن! (یاد بگیرین!)

6. معنی این حرکت پیشا چی بود که هی میومدن بعد همشون باهم میرفتن بیرون؟؟! هم تو مقاله ها هم آزمایشا این کارو کردن! بد نیست یکی به نمایندگی بقیه یه چیزی بگه!

 راستی آقای خراسانی قول دادیاااا   . . . منتظر فیلم و عکس ها هستیم مثل پارسال نشه هااااااا

دیگه همین...

حرفی، نظری، انتقادی، پیشنهادی، ... بود با گوش دل و جان میشنویم!

قزبونتون! بای بای!





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 28 دی 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام!

چطورین؟ چه خبرا؟ امتحانا خوب بود؟ من تو چشمای تک تکتون میخونم که همه ی امتحانا رو عالیییی دادین نیاز به توضیح شما نیست!

امتحانای بسیار باحالی بودن!! مخصوصا امتحان دینیمون با مراقبت عزیز دل بابا خانوم ساداتی! کم مونده بود دیگه کتاب رو باز کنه از روش بخونه، واسه همه ی سوالا کمک کرد، نیست خودشونم دانش دینیشون بالااااس...بچه ها هم ول نکردن دیگه، از اول جلسه: خانووووم ساداتییییی!!! میشه سوال 1 رو توضیح بدین؟(آیه بود) کل آیه هه یه کلمه ی سخت داشت واسه معنی کردن که اونم ساداتی گفت سوال های دیگه هم به همین منوال توووضیییح داد!‌ 5 دقیقه یه بار هم میگفت ما که تقلب نمیکنیم!‌ داریم تعاون میکنیم!

حالا این که خوب بود،‌یه روز ایستاده بود دم در که بچه ها رو بگرده قبل از اینکه بریم سر جلسه... یکی از بچه ها یه برگه ی سوال فیزیک دستش بود با برگه اومد تو،‌ یکی دیگه با دفتر اومد تا سر کلاس!! یکی دیگه کیفشم با خودش اورده بود و این ساداتی ندیده بود خدا زیاد کنه از این آدمای مهربون!

امروزم اومده بود واسه مراقبت امتحان زمین؛ کلی خندیدیم. این دبیر زمینمون عصبانی شد از دست سوال کردنای بچه ها و مخصوصا از اینکه یکی از بچه ها واسه یه سوال 25صدمی 6 خط نوشته بود... کلی همرو دعوا کرد و داد و بیداد کرد... بعد اومد بره بیرون، ساداتی بیچاره بش گفت: «خوشششـــــحال شدیم که اومدی..دسسستت درد نکنه!» کلانتر داد زد «نه خیییررر!! اصلا من به خانوم عظیمی گفته بودم به اینا برگه ی اضافه نده!!! ترم دوم دارم واسشون!! مسخره است واقعا!!»(چه جواب های با ربطی! اعصاب نداشت بیچاره!) طفلک ساداتی موند! آخر امتحان برگشته به بچه ها میگه: « من اومدم به خاطر شممااا به دبیرتون گفتم خوشحال شدیم، خسته نباشین...بام دعوا کرد!!» (اینا رو در حالی گفت که بق کرده بود و لبهاش غنچه شده بودن..دلمون سوخت براش!)

امروز سر امتحان از وسطاش می دیدیم یه صدای پچ پچ میاد و قطع میشه؛ بعد از امتحان معلوم شد یکی از بچه ها هی میپرسیده فلات قاره چند متره؟ اون یکی هی میگفته 200!!!! آخرش دیگه مراقبا دیدنشون یکیو فرستادن بره تو سر یکیشون وایسه

واسه امتحان کتبی ورزش(امتحانی که فکر کنم فقط ما تو اهواز میدیم!) نجفی سر کلاسمون بود... صحرایی اومده برگه ها رو بده میگه کیف هاتون رو هایل کنین بینتون... بچه ها: چه کنیم؟ اون: هایل دیگه! وسط دوتاتون! بچه ها: همین وسطِ مسط؟ خلاصه کلی همه لفتش دادن صحرایی که رفت بیرون کیف های هایل یکی پس از دیگری برداشته شدن... از همون دقیقه ی اول امتحان شروع کردن بچه ها... امتحانم تستی...راه واسه تقلب بااااز! نجفی هم هی نگامون میکرد میخندید... هی میگفت بسهههه! کسی گوشش بدهکار نبود!... کلاس ما که خوب بود؛ بچه های کلاسای دیگه کاملا طبق آیه ی شریفه ی «امرکم شوری بینکم» عمل کردن... و بلند بلند از هم جواب پرسیدن؛ زنگ بعدش افتخار که اومد سر کلاس ما گفت شما هم ورزش دادین؟ اون کلاس کلی باشون خندیدم!!

چشمتون روز بد نبینه، خدا بلا رو از خودتون و تمام خاندانتون دور کنه، یعنی شده بمیرین ولی از این امتحانا ندین!!! یه امتحان عربی دادیم... من نمیدونم اینا چی فکر می کنن؟ کلا سوالا رو واسه کسایی داده بود که پیش خودش میرن کلاس، واسه بیشتر سوالاش نکته هایی لازم بود که نگفته بودشون تو کلاس!من خودم ادعایی ندارم. عربیم خیلیم افتضاحه ولی تا پارسال 17.5 میشدم... الان من 16 بشم خوشحال میشم بقیه رو نمیدونم!

یه امتحان هندسه هم سومای ریاضی دادن از ساعت 10:30 تا 1:10 همه سر امتحان بودن!! خداوند عاقبت همه چیز رو ختم به خیر کنه!!

فردا هم که روز اول مدرسه بعد از امتحانا زنگ اول فیزیک؛ زنگ دوم زیست!! شبم تو پارک میخوابیم ایشالا!!درس قحطی بودن روز اول؟ باز از امروز اگه شروع میشده آمار و تاریخ بود دو تا رو بالای 19 شدیم! البته تا اطلاع ثانوی خبری از کارنامه نیست؛ چون ما هنوز امتحان ورزش هیچچچچیشو ندادیم، دو و انعطاف که هیچ کدوم از بچه های ما ندادن، مهارتم یه تعدادی موندن!

خوب دیگه از بحث کارنامه و درس و امتحان بیایم بیرون که من حالم بد شد... من بسیار از اینکه بابای سونگ جو توسط بابای جینا پیدا شد خوشحالم! به لطف این امتحانا و اینکه ما ساعت 9 خونه بودیم خواهر دوست داشتنی من عضوی از خانواده ی ما شد... جالبه بیشتر بچه ها هم دقیقا با شروع امتحانا شروع کردن این سریالای فارسی 1 رو میبینن! این جلال سعیدی تو این آهوی قلم(تو چل چراغ) باحال نوشته بود: « خواهر ما در اوقات فراغتش به یونی میرود که ما نمیدانیم یونی کجاست و مشکوکی مو قصد داریم یک روز ایشان را تا آن محل مشکوک تعقیب کنیم، در باقی اوقات ایشان نگران فردی به نام ویکوریاست؛ بعضی وقت ها هم قربان صدقه ی فرد معلوم الحال مشکوکی به نام سانتیاگو میرود... ما خیلی خوشحالیم که خواهرمان آن قدر دوست خارجی دارد و بین المللی شده است و فقط میترسم با مراجعه به محلی به نام یونی همان بلایی که سر ماریانا آمد؛ سر ایشان نیاید!»

البته دیدن این سریال ها مخصوص اقشار مرفه بیدرد جامعه است! ما که دوباره بد بختی هامون شروع خواهد شد.. کلاس و درس و کوییز و امتحان و شب تا ساعت 3 عربی خوندن و بسیاری مشکلات و مصائب دیگر!

شما رو به امان خدا ول میکنم! برید خوش بگذرونید این یه روزو...بدبختی در همین نزدیکی هاست!

فصل الخطاب هم جمله ای مینویسم از استاد بزرگ ما علیرضی میر اسدالله(از کتاب ویزای کوه قاف):

«من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یه دشمن پیدا میکنی؛ اگه حق 5 نفر رو بخوری؛ 5 تا دشمن پیدا میکنی ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمیکنی و همه با احترام ازت یاد میکنند!»

این جمله رو هم در وصف یه کسی به اسم دایی محمود گفته بود... این محمودا همه اینجورین مثله اینکه!

همینا دیگه... سبز باشید و خوش!

بای بای!





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 2 دی 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام!‌ چطورین ؟ خوبین؟ چه خبرا؟

از اونجا که یه سری آدم که فرهنگ استفاده از اینترنت رو ندارن و در دنیاهای بچه گانه ی خودشون غرق شدن اومدن یه شایعاتی رو ساختن و پخش کردن لازم دونستم بیام شفاف سازی کنم:

ایشون اومده یه وبلاگ باز کرده و اظهار ناتوانی و بدبختی میکنه و با ننه من غریبم بازی از بقیه تقاضای کمک میکنه ‌و با دزدیدن هویت من(کاری که در خارج از کشور زیبای ما جرم بزرگیه و مجازاتش حبسه) خود بنده رو هکر خطاب میکنه!!! و میگه اونی که توی اون وبلاگه و الان پس دستشه هکره من نیستم!

قبلنا همش در تلاش بودم که کسی منو نشناسه ولی الان خوشحالم که تعدادی از بچه های فرزانگان منو میشناسن و تا حالا خیلییی زیاد با هم حضوری صحبت کردیم،‌به خاطر همین هم در درجه ی اول من رفتم به یه تعدادیشون گفتم که وبلاگ من هک نشده و من هنوز خودم هستم و اون یارو( بادمجون بم) داره دروغ میگه و همشون هم این شکلی شدن و گفتن کا واقعا حرف این شارلاتان رو باور کردیم!

ما سال های پیش،‌سوم راهنمایی که بودیم یه آیدی ساختیم که خدا رو شکر هنوز اونو داریم،‌پس با اون هم سند تو آل کردم و همینا رو گفتم، برای اثبات حرف خودم در زیر تعدادی از آیدی های برادران و خواهران رو به اختصار مینویسم:

djno..... ,unknown_boy,lordegooni_....,blacklock_...,hani_....,hamid_..., radical_band_..., poory ....,news_.... , ziba_mar.... , va besiari digar

eblis_...., farzanegan_...., maryam_crazy......., sooske.... , poshte_milehaye_.... ,  digarmarjan_.... , cfc_.... , va besiari digar

 و آخرین کاری هم که کردم این بود که توی سایت بسیار زیبای اونور یه کامنت دادم با یوزر خودم که از گذشته هاااا باش کامنت میذاشتم اونجا و همه میدونن!‌ اونجا هم بازم اعلام کردم که وب من هک نشده میتونید خودتون به پست آخر این سایت مراجعه کنید و ببینید!

دیگه از من گفتن بود!

چند تا خبر جدید هم بگم یه کم جو عوض شه:

1. خانوم ه.ه به خاطر دادن برگه ی امتحانی به بچه های تجربی 5نمره از انضباطش و 10 نمره از درسش کم خواهد شد!‌(چه کارنامه ای بشه!! هنوز هیچی نشده معلدش شد از 18)

2. یه تعدادی از بچه ها تو حیاط بودن عظیمی اومده گفته د برین کلاس دیگه!‌ بعد اونا گفتن خانوم مگه زنگ خورد؟ بعد عظیمی در حالی که خیره داشته به اونا نگاه میکرده گفته: زهر ماااار!!! بعد احساس کرده که خیلی سوتی داده روشو کرده اونور گفته: صدام حسین! امیدوارم که صدام حسین صدای خانوم عظیمی رو شنیده باشه!!

3. درگذشت جانسوز و جانگداز آیت الله منتظری رو تسلیت میگم بتون!‌ ما دوشنبه از صبح به هرکی تسلیت گفتیم یه جور جوابمونو داد: دبیر دینیمون خانوم تقی نمیدونم چیچی(پور،‌زاده،...) از حربه ی اطلاعاتی ها شروع کرد یه جمله ای گفت در مورد رسانه های خارجی و دشمن و ... یه دفعه همه داغ کردن شروع کردن بحث کردن باش!‌ ایشون هم لطف کرد آخرش کنار اسم هممون علامت زد!جاسوس!

به خانوم ذیلایی دبیر تاریخ تسلیت گفتیم با لبخند بمون تسلیت گفت و بمون توصیه کرد که دیگه سر کلاس دینی بحث نکنین! این دبیر دینیه خیلی .....!‌ تفتیش عقاید میکنه!‌ یه روز میاد میگه کسایی که خمس میدن دستشونو ببرن بالا،‌یه روز میاد اینجوری میکنه..!! خداوند ایشالا از سر تقصیراتش بگذره! 

به دبیر دینی پارسالمون(خانوم رضایی) هم تسلیت گفتیم،‌گفت: دیدین یه خط سیاه هم نذاشتن گوشه ی تصویر واسش؟!  (الهییی مادرت بمیره واست منتظریییی!!)

4.یکی از بچه ها که نمیدونیم اصلا چه پایه ای بود عکس منتظری رو به مقدار زیاد چاپ کرده بود روش نوشته بود: " شهادت روحانی مبارز،‌آیت الله منتظری را به شما تسلیت عرض میکنیم!" و جالب اینجاس که مدرسه هم هنوز درنیورده این اعلامیه ها رو!

5. درگذشت نابهنگام Britany Murphy بازیگر جوان هالیوود رو تسلیت میگم!‌همش 32 سالش بود(واسه کسایی که نمیدونن کیه: Just Married و Uptown Girls رو دیدن همه فکر کنم،‌ دختره Britany بود!) جوون مرگ شد!Ashton Kutcher هم که یه زمانی با ایشون تریپ داشته تو تویترش نوشته:

2day the world lost a little piece of sunshine. My deepest condolences go out to Brittany’s family, her husband, and her amazing mother Sharon. See you on the other side kid

آخییییی!! 

همینا دیگه! فردا هم ما امتحان ترم آمار داریم!‌مستر مشک بو هم سوالاشو طرح میکنه! عنوانم نداشتم همینجوری یه چیزی نوشتم،‌ عربیم هم زیاد خوب نیست،‌ ایراد دستوری نگیرن

سلام بر منتظری!درود بر خاتمی! سبز باشید!بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 26 آذر 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام!‌چطورین؟‌چه خبرا؟

آقا هی ما خواستیم از قانون جذب استفاده کنیم،‌ به خودمون تلقین کنیم که درس خوندن خوبه،‌ هی میگفتیم حالا 2سال درس میخونیم 60 سال راحتیم... خوب نمییییشه!!!

از اول این هفته شنبه: امتحان ادبیات،‌فوق ادبیات(امتحان ادبیات رو اختیاری گذاشت گفت هرکی میخواد یک شنبه بده)،‌امتحان عربی هم داشتیم که خانوم اهوازیان انداختش واسه دوشنبه

یک شنبه: فوق موندیم واسه امتحان ادبیات،‌ زیست و فیزیک هم داشتیم

دوشنبه: امتحان عربی ،‌ فوق ریاضی‌،‌ تاریخ و دینی هم داشتیم

سه شنبه: امتحان فیزیک،‌ فوق زیست(یعنی برنامه ی سه شنبمون این بود: فیزیک،‌زیست، فیزیک، زیست)

چهارشنبه: امتحان شیمی،‌کوییز زبان،‌ فوق زبان

پنج شنبه: امتحان زمین،‌ حل تمرینای ریاضی

لازم به ذکره که هفته های گذشته هم به همین منوال امتحان داشتیم!‌حالا خانوم کمایی لطف کرده به دبیرا گفته از بچه ها این هفته ی آخر امتحان نگیرین،‌همه ی دبیرا هم هاهاها میخندن میگن حالا ما اسمشو عوض میکنیم،‌پرسش کلاسی انجام میدیم!!

شنبه امتحان ترم تاریخ داریم و احتمال خیلی زیاد 5شنبه امتحان ترم زمین،‌ این وسط یه روز هم باید امتحان کتبی ورزش بدیم!! فرجه ی امتحانا رو هم که دیدین... یعنی این یه هفته همش باید بشینیم واسه ترم بخونیم...!!! ببینید چقدر زور میگن به این قشر آسیب پذیر دانش آموز

امروز امتحان تاریخ هم داستانی داشت واسه خودش، اول رفتیم سالن بالا گفتن بهشتیا داخلن ما هم خوشششششحااااال برگشتیم تو کلاس... دیگه هر بچه ای که از اول دبستان پا به جرگه  ی دانش آموزا میذاره میدونه تو کلاس راحتتر میشه تقلب کرد! ولی از اونجا که بخت اصلا با ما یار نیست اونا امتحانشون تموم شد و ما ساعت 11:30 رفتیم سالن.. من خودم نصف سوالا رو شانسی نوشتم، هیچ کدوم یادم نمیومد! شانس درست بودن ولی بعضی از بچه ها فکر میکردن میوفتن!

سر امتحان هم شاهد دادهای برادران بهشتی بودیم... انقدر این بازی حساسه؟؟! همه با هم آه میکشیدن، دست میزدن، با هم میگفتن گللللل! خلاصه ما هی ذهنمون رو متمرکز میکردیم روی مدرس و مصدق و تدین و تیمورتاش و ... اینا هی یه چیزی میگفتن! آخرش که دیگه از همش جالب تر بود، ناظمشون گفت: بچه های سوم تجربی بمونین واسه فوق! یکم گذشت دوباره گفت از بچه های سوم تجربی منظورم کلاس تقویتی بود! تقویتی ها بمونین!(مگه تقویتی هم داره شهید بهشتی؟)

خبرهای جالبی هم رسیده دال بر اینکه سوم های بهشتی امتحان زبان فارسی نمیدن!!!! چون دبیرشون بد بوده، عوضش کردن، حالا هم چون دبیر جدیده و کلا چیزی بلد نیستن امتحان نمیدن!!  بعد جال اینجاس که دبیر زبان فارسی ما رو حتی دبیر راهنمایی بش میخنده، خودش میاد هر جلسه حرف خودش رو عوض میکنه، ما آخر نفهمیدیم شناسه وند تصریفیه یا دستوری؟ شاید اصلا وند نیست!! تعداد تکواژا رو بعضی وقتا اشتباه میگه، امتحان گرفته خودش نمیدونه چند تا تکواژه!!...حالا خوبه واسه بهشتی عوض کردن دبیرشونو ما رفتیم به صحرایی گفتیم گفت خوب شما اشتباهاتش رو سر کلاس مودبانه بش گوشزد کنین!!! خوب اگه اینجوره اصلا دبیر زبان فارسی واسه چیمونه؟

خلاصه اینا یه کاری میکنن که آدم با هفت جد و آبادش از درس خوندن منصرف بشه!

به قول حافظ:

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش/ که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

خوش بگذره با امتحانات ترم!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 1 آذر 1388 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟ چه خبرا؟ چی کارا میکنین؟

ما که امواتمون اومد جلوی چشممون... به اصطلاح دیگه: پدرمون در اومد!!! هر شب نجفی و افتخار و امامدوست میان به خوابمون... میگن یوهاهاها!! امسال امتحان نهایی دارین!! و همون طور که همشون سر کلاس تکرار میکنن میگن: «همیشه بچه ها از سر جلسه ی امتحان نهایی که میان بیرون فکر میکنن 20 شدن، ولی بعد میبینن 14 شدن!!» (همه هم بلا استثنا میگن 14)

یه مدت بود آپ نکرده بودم چقدر خبر ها زیاده... اول از صف شنبه شروع کنم با خانوم طالب زاده... دوباره طبق معمول میکروفون رو گرفت دستش شروع کرد حرف زدن، اولش گفت بچه سلامممم! هیشکی جواب نداد... بعد گفت یکی بیاد قرآن بخونه...هیشکی نرفت، حتی بچه مثبتا و حافظین و قاریان قرآن... بعد گفت خوووب! سوره ی «توحید» رو با هم میخونیم، بازم همه همینجور نگاش کردن(دلم میسوزه هیشکی آدم حسابش نمیکنه)...شروع کرد خودش: «قل هو الله ال... چییی؟؟؟ بخونین دیگه!...احد..» بعد وقتی دیدن هیشکی نمیخونه یکی از دوما رو به زور بردن بالا که قرآن بخونه... سرود ملی گذاشتن، همه ی بچه های سوم شروع کردن یار دبستانی من خوندن...!!...این طالب زاده تا آخر سال سکته نکنه خیلی خوبه... حالا اینا خوب بود... سه شنبه که دوباره صف «همگانی»(واژه های ساخته شده توسط خانوم راضی نژاد) داشتیم..می خواستن جوایز مسابقات ورزشی و مسابقات قرآن و بسیج رو بدن... تو دو تا از تقدیر نامه ها نوشته بود: «مقام:دوم مشترک»...خانوم طالب زاده: بچه ها! مسابقات احکام خانوم ن.گ نفر دوم شدن..البته اینجا نوشته دوم مشترک... احتمالا ایشون یه رشته ی دیگه هم دوم شدن!!! خانوم م.م هم در مسابقات احکام دوم شدن...عههه! واسه ایشون هم نوشته دوم مشترک..حتما این خانوم هم دو رشته شرکت کرده!! به هر صورت تشویق کنید!!!

 

حالا همه ی اینا کنار... من یه چیزی واسه شما تعریف میکنم، خودتون کلاهتون رو قاضی کنین ببینین حق با کی بوده؟ ما یا خانوم کمایی!!

ما 4شنبه ها فوق زبان داریم، و هر 5شنبه هم امتحان داریم، یا زمین، یا ریاضی، یا ادبیات.. یه تعدادی از بچه ها هم عصر 4شنبه کانون زبان و کلاس دارن! 2 هفته ی پیش(21/8) ما امتحان ادبیات داشتیم، با دبیر زبان صحبت کردیم گفت اگه دبیر شیمیتون هفته ی دیگه وقتشو به من بده من لغو میکنم فوق رو... رفتیم کلی خواهش کردیم از دبیر شیمی که جااااان ما وقتتو بده، دبیر قبول کرد! بعد رفتیم به خانوم صحرایی گفتیم، گفت نمیشه برین. گفتیم چرااا؟ گفت چونکه مادر پدرا نگران میشن، شاید یکی کلید نداره میمونه پشت در! گفتیم همه کلید داریم! گفت نمیشه برین!تازه اصلا چرا الان اومدین! باید از صبح میومدین. گفتیم چه فرقی میکنه؟ گفت فرقش اینه که ما اون موقع انرژی و وقت بیشتری داشتیم، میتونستیم شما رو متقاعد کنیم که نباید بریم، الان هم من خستم هم شما!!!!

خوب گذشت و هممون با اعصاب خورد موندیم مدرسه، تو هفته ی بعدش فوق کلاسای دیگه لغو میشد و ما هی حرص میخوردیم..هفته ی پیش(28/8) ما امتحان ریاضی داشتیم، این دفعه از سه شنبه رفتیم صحبت کردیم که دیگه دلیل واسه کلید نداشتن بچه ها نداشته باشن، بازم دبیرا موافق بودن زنگشونو بدن...شما رو به دیدن پاره ای از صحبتهای خانوم کمایی با بچه ها دعوت میکنم:

خانوم کمایی: اصلا مگه دبیر شیمی شما بیکاره که زنگشو همینجوری بده به شما!!؟ اگه بیکاره بگه که ما برنامه رو عوض کنیم! اصلا لازم شد با خانوم پالیزوان حرف بزنم!

بچه ها: خوب این هفته میتونن زنگشون رو بدن چون درسمون جلو ه!

- امکان نداره!!همتون فردا باید بمونین فوق!

چهارشنبه شد و ما از صبح قرار گذاشتیم ظهر بریم خونه و دیگه هم نریم دفتر واسه لغو فوق چون میدونستیم دوباره دلیل الکی میارن!...ظهر همه رفتیم خونه، خانوم صحرایی تو کوریدور دیدمون،تو میکروفون اعلام کرد: خانومای سوم تجربی!فوق دارینااا! فوق العاده ها لغو نشدن! ولی همه رفتن...

فرداش که رفتیم مدرسه فهمیدیم خانوم کمایی زنگ زده به 8 نفر از بچه ها، و به مادرا گفته: اطلاع دارید دخترتون اومده خونه؟؟؟!! و همه ی مادرا هم بلا استثنا گفتن: بله! مثل اینکه هماهنگ کردن همه با هم برن خونه! خانوم کمایی هم گفته امکانات در سطح مدارس دیگه میخواین، یه فوق حاضر نیستین بمونین!! آخه یکی نیست بش بگه دبیرای ما مثه تهرانن؟ آزمایشگاهامون مثه اونجان؟ اصلا خود مدیر ما کجا!! مدیر اونا کجا! اونجا اصلا لازم نیست کسی کلاس بره بیرون، ولی اینجا شرط لازم و کافی برای درس خوندن تو مدرسه ی تیزهوشان رفتن به 4 تا کلاس دیگه است! خود من به شخصه اگه تابستون فیزیک نمیرفتم از این دبیر هیچی نمیفهمیدم، فصل 1 که تموم شد هیییچ! فصل 2 رو هم تو 5 جلسه تموم میکنه(فعلا 4 جلسه اش گذشته!)!!

کمایی به یکی از مادرا هم گفته اگه نمره انضباط کم شد کسی نمیتونه چیزی بگه! یعنی اینا حق دارن به راحتی زور بگن به ما؟؟!

ما پارسال هم یکی دو بار همین جوری خودمون(همه ی کلاس) رفتیم خونه... 0.25 هم کم نکردن... امروز هم ما متوجه شدیم انضباط یه کسی رو پارسال 20 دادن که .......!!! خلاصه حق ندارن کم کنن!!

خانوم صحرایی هم از اون روز با کلاس ما قهره!!!!!سلام میکنیم جواب نمیده!!

توصیف خانوم کلانتر دبیر زمین هم از اینکه چرا اونا فوق رو لغو نکردن: «چون خیلی گیر دادین، فکر کردن لابد یه چیزیتون هست که انقدر اصرار دارین که فوق لغو شه!!!!» احتمالا فکر کردن 31 نفر کلاس قرار دارن بیرون

 

حالا گوشه هایی یبینید از صحبت های همین دبیر زبان:

1. look at to the new words(وردس!!!)

2. no pain no gain(جین)

popular is opposite of public.3!!!!!!!!!

4.fear(فه آر!!!!!)

از بین بچه های خودمون خیلی ها هستن که زبانشون از این خانوم بهتره، خود من، س.ص ، ا.ب ، ش.م ، ... اینو بندازین بیرون بابااا!!!

 

خانوم راضی نژاد هم که دیروز جوگیر شده بود، داشت با پارچه ی ساتن بنفش و سفید دیوار ها رو به روش سالن های عروسی تزئین میکرد...قلب قرمز هم روشون آویزون کرد!!!بسیار خندیدیم!!!

 

دیروز ما با خانوم اهوازیان شرط بستیم سر شنبه ی 2هفته دیگه، اگه تعطیل بود اون شنبه ی سه هفته ی دیگه واسه هممون هایدا میخره، اگه تعطیل نبود ما باید هر هفته واسش یه هایدا بخریم(تا 31 هفته:دی) ما اولش فکر کردیم اگه اون برد باید فقط یه هایدا بدیم بش، گفت اینجوری حق من ضایع میشه! باید هر هفته یه هایدا بیارین! 31 تاش رو با هم نمیخوام!

 

حواشی این دو هفته:

1. خانوم کمایی خونه ی یکی از بچه ها که زنگ زده داداشش برداشته، بعد صداش کرده: بنفشهههه!!! کماییییی!!! بنفشه اومده پای تلفن گفته: خره مدیرمونه!! داداشش گفته: بنفشهههه! بدو مدیر محترم مدرسه ی فرزانگان تماس گرفتن بات کار دارن!!!

2. خانوم طالب زاده مثل اینکه مادر شوهرش رو هم کشت... ما رو هم میکشه... به هر صورت خدا مادر شوهر بیچارش رو بیامرزه!! صلوات!!

3. ما دیروز که خانوم اهوازیان ازمون درس نپرسید فهمیدیم که خیلی هم آدم مهربوووووون و گوگوووولی ایه! آخییییی!

4. آقای مشک بوووو.. چقدر این بشر خنده داره!! آقای هوشنگ ابتهاج شعری در باب اسم ایشون سرودن:

دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشک بو کنی!!

به به!!!!

ویرایش(3/9): دیروز ما با آقای مشکبو داشتیم،‌یه بحثی شد،‌ایشون فرمودن که خیاطی بلدن،‌بچه ها هم قرار گذاشتن هفته ی دیگه پارچه بیارن بدن به مشکبو بدوزه واسمون!!«لباس های شیک و مجلسی را فقط از مشکبو بخواهید!»

5. امروز خانوم نجفی قصد داشت به هم بستن مقاومت ها رو هم شروع کنه، خودمون رو کشتیم تا منصرفش کردیم...بچه ها گفتن خانوم از درس جلسه ی پیش هیچی نفهمیدیم..گفت اصلا مهم نیست...!!!! بعدا می فهمین!!

 

راستی عروسی حضرت فاطمه و حضرت علی هم که دیروز بود فکر کنم... مبارک! آیا میدانستید حضرت فاطمه به حضرت علی پیشنهاد ازدواج داده است؟؟!!

 

شهادت جانسوز و جانگداز رامین پورارزجانی پزشک بازداشتگاه کهریزک رو هم بتون تسلیت میگم... اگه یه مرد پیدا میشد خودش بود که....(واسه کسایی هم که نمیدونن لازم به ذکره که ایشون دوران سربازیشون رو تو ان بازداشتگاه میگذرونده! بقیه ی داستانش رو هم برین مطالعه کنید خودتون..)

همینا دیگه! حالا شما هر وقت کلاهتون رو قاضی کردین نظرتون رو بگین!

 

قربان شما! بای بای!




نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :