تبلیغات
Jahanam-e-Farzanegan
Jahanam-e-Farzanegan
 
دوشنبه 9 اسفند 1389 :: نویسنده : ترانه

بعضی وقتا دلت میگیره ... انقدر زیاد که حتی نمیتونی گریه کنی...

بعضی وقتا دستات یخ میزنه ... پاهات میلرزه ... نمیتونی حتی رو پاهات بایستی ...

بعضی وقتا اشک تو چشات حلقه میزنه ... بغض گلوتو میگیره ؛ انگار میخواد خفت کنه ... ولی جلوی همه میخندی! الکی جلوی همه میگی بی خیالی! دروغ میگی تا غرورت رو زیر پات نذاری!

بعضی وقتا احساس میکنی تنهایی ... تنهای تنها .. با اینکه دور تا دورت پر از آدمه ... دلت میخواد داد بزنی! فریاد بزنی بگی خسته شدمممممممم!!!! خدایااااا!! خسته شدمممممممم

 

گاهی حسرت کارای گذشتتو میخوری ... حسرت روزایی که از دست دادی ... حسرت کارایی که کردی و نباید میکردی ... حسرت حرفایی که نباید هیچ وقت حتی نباید بشون فکر میکردی ...

 

بعضی وقتا اونقدر غمگینی ... که هرچقدر سعی میکنی بخندی، چشمات نمیخنده ... چشات بی روحه ... 

گاهی دنبال یه آغوش گرم میگردی که بتونی یه دل سیر توش گریه کنی ...

ولی نیست ... هیج وقت نبوده ...

 

بعضی وقتا دیگه هیچی، نمیتونه همه چیو عوض کنه!

بعضی وقتا فقط خودت میمونی و سیل افکارت، خاطراتت، ....  بدون اینکه کسی همدردت باشه .. کسی بفهمتت ...

بعضی وقتا آدما جای تسکین دردات نمک رو زخمت میپاشن ....

بعضی وقتا به یه بن بستی میرسی که تنها راه عبور ازش اینه که مثل یه فرشته بال دربیاری و بری آسمون ... بری جایی که دیگه این آدما نباشن .. یه دنیای شیرین باشه ، یه دنیایی که همه توش میخندن، یه دنیای ساده و بچه گونه، یه جایی که همه راست میگن، هیشکی دروغ نمیگه، خیانت نمیکنه، دعوا نمیکنه ...

 

پ.ن: من خوبم!!! باید خوب باشم!





نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 22 مهر 1389 :: نویسنده : ترانه

آخیییییییییی! سلام! چطورین؟

دلم تنگ شده بوووود! حتی دلم واسه فارسی تایپ کردنم تنگ شده!

اولا که تبریک به زهرا ریاحی، آیدا شیرزادی، فیروزه شمال زاده، میترا صلواتی و همه ی کسایی که باعث افتخار مدرسه شدن!(هرچند مدرسه هیچ کار واسشون نکرده!)

خوب! مدرسه ها خوبه؟ پوستتون کنده شده یا هنوز نه؟ دومیا! سومیا! درس بخووووونین! اشتباه ما(یعنی من و امثال من) رو تکرار نکنین! از الان درسا رو درست عین آدم بخونین که پیش که رفتین عین خر گیر نکنید تو گل!(حال کنین فقط جمله رو) درسای اختصاصی پایه رو خوب خوب خوب بخونین که وقتی رفتین پیش مجبور نشین کنار خوندن یه مشت حفظیات درسای عمومی و خوندن درسای پیش ، بشینین تازه ببینین اصلا ریاضی دوم چی بوده؟؟؟ فیزیک سوم چی میگفت؟ اصلا DNA چیه؟ همانندسازی چیه؟ ماهیچه ی خیاطه کدوم خریه؟ ... اونا رو دیگه تو پیش فقط باید دوره کنین و تست بزنین!(البته این خیلی ایده آله)

تابستون قبل از پیش رو بشینین خوب درس بخونین، بهترین استفاده رو بکنین... چون تو مدرسه ها وقتی میاین خونه خسته این، تا ساعت 4(شایدم بیشتر) استراحته.. بعدم هزار تا کلاس دارین، بعضی روزا فقط وقت میکنین تکلیفای مدرسه رو انجام بدین! نمیدونین چه حس بدیه لنگ در هوا بودن! وقتی فکر میکنین میبینین سال دیگه این موقع اصلا معلوم نیست دارین چی کار میکنین.. تا وقت دارین درس بخونین!!!!

البته خوب ما هم که سوم بودیم پیشا همینا رو بمون میگفتن... ولی متاسفانه بعضی چیزا رو تا آدم تجربه نکنه نمیفهمه! حالا شما سعی کنین بفهمین

حالا از بحث کنکور و .. که بگذریم، میرسیم به بحث همیشگی! دبیرای مدرسه!!! ما بعد از 7 سال درس خوندن تو این مدرسه فهمیدیم که انگار مدرسه ی ما هم میتونه 4تا دبیر خوب بیاره واسمون!!! نمیدونم باید از انجمن تشکر کنیم یا خانوم کمایی! به هر صورت مرسی!

خوب جنبه ی طنز قضیه رو هم نباید کنار گذاشت.. مثلا لذت تخته نرد بازی کردن(البته با iphone) سر کلاس آقای عسکری با هیچ چیز قابل مقایسه نیست!... ولی کلا مدرسه عجیب شده امسال!

خانوم عظیمی خوب بازنشست شده، به جاش خانوم هاشمی شده ناظم!  خانوم کمایی هم امسال کلی مهربون شده!.. خانوم پلنگی .. عه نه ببخشید! خانوم راضی نژاد هم همچنان پست خودش رو داره.. و همچنان موقع خوندن دعای فرج سر صف پشتش رو به همه میکنه(که مثلا رو به قبله باشه!!!) و دستاشو به زاویه ی 180 درجه دو طرفش میگیره و دعا میکنه!

جای شما خالی پریروزا با خانوم طالب زاده میحرفیدیم! بعد گفت به نظرتون این مقنعه جدیدم خوبه؟ گفتیم بله بله! گفت آخه وقتی مقنعه ی مشکی میزنم با این چادره میشم عین پنگوئن!!!!!(آدم چقدر میتونه متواضع باشه!!!)

چند روز پیشا اومدن عکس امام رو عوض کردن.. یعنی الان کل مشکلات مدرسه همین عکسا بود که قدیمی شده!!!! الان ما با دیدن این عکس جدید کلی انرژی مثبت گرفتیم و اینا!  ... حالا جالبیش اینه که این عکس جدیده بزرگه بعد یه تیکه از قاب میومد رو تخته(اومدن درستش کردن البته!) حتی یه بار آقای شالبافان داشت تخته رو پاک میکرد روم به دیوار داشت امام رو مینداخت! .. بعد میگن که لازمه که باشه!!  .. حالا اون عکس قبلیم نمیدونم چیکار کردن، یکی از بچه ها کلی اصرار کرد گفت من میخوام اینو ببرم بزنم دیوار اتاقم! آخه خیلی دوسش دارم! گفتن نمیشه!

هااااا! داشت یادم میرفت! خانوم صحرایی جدیدا استدلال میکنه در حد تیم ملیییییی! بچه ها بش گفتن این مانتوهایی که گفتین بگیریم خیلی گشاده! 3 نفر تو یه شلوارش با هم جا میشیم!  ... گفته «نههه! لباس گشاد خوبه! الان مانتو های شما قشنگه، مثل لنگیه که پیچیده باشین دور خودتون! هم آزادو راحته، هم قشنگ! در ضمن! لباس گشاد چاقی های شما رو مخفی میکنه، پس فردا که 3تا شکم زاییدین(!!!) میفهمین لباس گشاد چقدر خوبه!»

بعد بحث ابرو شده، گفته «بعضیا ابروهاشونو برمیدارن، مثل نخ بارییییک! مثل زنای متاهلی که 10 سال شوهر داری کردن!!!»  ... ما متوجه شدیم که قطر ابرو با میزان شوهر داری ربطه ی مستقیم داره

کلاس شیمیمون هم خیلی باحاله! هر هفته یه فصل! ایشالا تا آخر آبان کل کتاب تمومه بعد میتونیم تا اسفند دوره کنیم.. واقعا روش خوب و پسندیده ایه!

زیست هم که معرف حضور همه هست... یه ضرب المثل شیرین هست که میگه: «کسی که به ما ن***ه بود/کلاغ ورپریده بود» ... واقعا آدم این شعر رو از ته اعماق وجودش احساس میکنه سر کلاس!!! جلسه ی اول کلا هدفش این بود که بگه خانوم افتخار هیچی به شما درس نداده و شما هیچی از سوم بلد نیستین و شکلا رو نخوندین و ... یه مشت سوال خارج از کتاب میپرسید بعد میگفت اینا رو تو سوم خوندین! .. جلسه ی پیش هم از ساعت یه ربع به 8 تا 9 پرسید، از 8 نفر! هرکیم میرفت پای تخته تا اشکش در نمیومد و صداش شروع نمیکرد به لرزیدن اون بش نمیگفت بشینه.. بعدم که یارو یه چیز اشتباه میگفت شروع میکررررررررررددد: «شما 12 سال درس خوندین به کجا رسیدین؟ شما با این درس خوندتون به هیچ جا نمیرسین! از الان بتون گفته باشم هیچ جا قبول نمیشین!... »

تو کلاس خصوصیاش به شایستگانیا گفته «یه جوری تو چشای فرزانگانیا نگاه میکنم زهرشون میترکه!!!! اشک همه رو در اوردم!» آقا مگه تگزاسههههه؟؟؟!؟!؟!؟

خلاصه اینم زندگی ما.. آقای عبدیم که رفت.. یکیو میخوان بیارن جاش به اسم آقای "پاک طینت" انگار.. خدا میدونه چجوریه!؟

همینا دیگه..تونستم بازم می آپم! (این آپم هفته ی پیش نوشتم حالا تونستم تایپش کنم!)

به قول این آقای گزینه دو: مواظب خوبیاتون باشین!

بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 29 خرداد 1389 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟ خوبین؟ چه خبرا؟

ما بلاخره پس از سالها مشقت و صبر و حوصله و از اینا که میگن..و پس از شب ها زیر دود چراغ درس خواندن... پس از ساعتها از صبح خروس خون تا بوق سگ(اینو از فارسی۱ یاد گرفتم) درس خوندن...تونستیم دیپلم بگیریییییممم! بله! ‌مرسی! ‌تو رو خدا تشویق نکنید..!!

دخترااا!‌ دیگه وقتشه!‌ مادر مادر بزرگ من هم سن شما که بود ۶ تا بچه داشت! (بسم الله!‌چه بووود؟)... پسرااااا شما هم باید فکر نون دراوردن باشین..دیگه زشته پسر با این سن دستش تو جیب باباش باشه!‌ دربیار دستتو! الان مردم میرن دکترا میگیرن آخرش راننده تاکسی میشن...پس چه بهتر که از همین الان که جوونین و پر انرژی فکر یه شغل خوب باشین... کتاب های درسی امسال هم که شما رو کاملا واسه ازدواج آماده کردن(مخصوصا در فصل های آخر)..پس بجنبین تا دیر نشده..تموم میشه هااا!

خووووب... از بحث بسیار جدی و مهم ازدواج که بگذریم(پیام بازرگانی: ازدواج نصف دین شما را حفظ میکند)...باید به یک مقوله ی خطرناک و خانمان سوز موسوم به غول بزرگ کنکور(یوهاهاهاها) بپردازیم! ... همه ی شما میدونین که وقت تنگه و نزدیک ۵۰۰۰ صفحه رو باید بخونین! پس با یک برنامه ریزی دقیق از تابستان خود استفاده کنید‍!(پیام بازرگانی: موفق ها از تابستان آغاز میکنند....موفقیت اتفاقی نیست...88978686..).. برای اینکه درس های شیرین و زیبای «پایه» کاملا توی ذهن شما تداعی بشه.. از روشهای جدید و نوین مشاوره ای و آموزشی استفاده میکنیم و شما رو به فضای کلاس میبریم... برای شادی روح داوطلبین عزیز هم سوت و دست و صلوات و اینا فراموش نشه لطفا..

از درس بسیار شیرین و پرمحتوای دین و زندگی شروع میکنیم(ما امسال تازه از 2-3 فصل آخر فهمیدیم این واژه ی زندگی تو تیتر کتاب مال چیه؟)، دبیر عزیز میاد سر کلاس: «بچه ها سلام! حرف نزن خانوم خوب وقت نداریم! وایسید ببینم کیا تو این کلاس خمس میدن؟دستا بالا! وایسین یادداشت کنم...خوووب کیا تو این کلاس به موسوی رای دادن؟...آهاااا..کیا با این مملکت مخالفن؟..آفرین... کی؟ من تفتیش عقاید میکنم؟ چرا حرف الکی میزنی خانوم محترم؟... خوب میگفتم، وقت نداریم...درسو باز کنید.. زیر اینایی که میگم خط بکشین: از، تا، چرا، میشود، راه درست زندگی آن راهی، شما، ما، ... بچه ها وقت نداریم، یه تاریخ امتحان مشخص کنید..»

ریاضی: نابغه ی کلاس: خانوم! خانوم! من از این راه رفتم!... دبیر محترم: «شما شکر خوردی!!! همینه که میگم.. ساکت! ده هه! من هرچی احترامتونو نگه میدارم شما شعور ندارین، من دختر خودم حق نداره رو حرفم حرف بزنه..اون وقت مگه شما کی هستین؟ زود بنویسین میخوام پاک کنم.. عههه! ساعت 12:20.. خوب به من هیییچ ربطی نداره که شما سرویس دارین یا مادراتون نگران میشن، الان من اینارو مینویسم، زنگ که خورد شما بنویسینشون!!...»

ادبیات: «سلام بچه ها! حضور غیاب نمیکنم، وقت نداریم، هرکی غایبه خودش دستش بالا!! خوب، درس کبوتر طوقدار رو باز کنید، بچه ها این درس خیلی مهمه.. حالا وقت نداریمااا ولی من یه چیز بگم بخندیم، یه سال بچه ها میگفتن این موشه دوست دختر کبوتره بوده..خوب دخترای گل! ماژیک بکشین رو این جمله کنایه داره از .... . بهبهانیا از ماژیک شوشتریا استفاده کنید.. بدو دختر خووووب... خوب حالا اینجا چی داره؟ آفرین، استعاره ی مکنیه است، جا نمیشه؟ من نمیدونم، یه جور جاش کنین دیگه، قبلیا رو پاک کن دختر گلم!... چیه عزیزم؟ اینی که میگم رو نداره کتابت؟ بنویس ما نداریم!...»

زبان: (اول توضیح بدم که قسمت های آبی افکار دبیر هستن ) دبیر وارد کلاس میشه، با صدایی که شبیه ناخون کشیدن روی شیشه است: « هاااااییی کلسسسس! ااااااپن یوووووور بوووووووووکس توووو پیججججج فیفتیییییی!!! یوووو پلیییییزززز...ریییید اییییت...معنی این کلمه؟ خوب من که میدونم (جون عمه ام!) ولی حالا بذارین از بچه ها بپرسیم..کسی نمیدونه..(وای..چه بد..خوب من که نمیدونم حالا چیکار کنم؟).. خیلی زشته واقعا! مثلا مدرسه تیزهوشانه! یه نفرتون این کلمه رو نمیدونین؟ یعنی یک نفر هم دیکشنری باش نیست؟ دبیر وظیفه نداره معانی کلمات رو به بچه ها بگه که... حالا این استرس ها رو بیارین...یکی از روش بخونه..بله نوشته لیسن تو یور تیچر..ولی تو این مدرسه باید یه فرقی بکنن دانش آموزا..خوب بچه ها کسی میتونه واسه ما بااسترانگ جمله بسازه؟...آفرین! کاملا جمله ی درستی گفت بچه ها! یادداشت کنید: آآآآآییییی استرانگ ماااااای مثثثثث»

فیزیک: « سلام.. این فرمولایی که نوشتم رو بنویسین..به جز اینا هم هیچی نمیخواد یادداشت کنید، همش تو کتاب هست...دیگه همین..این فصلم تموم شد..خوب 2تا سوال بنویسید...عههه! زنگ خورد.. بچه ها هفته ی دیگه امتحان میخوام بگیرم.. اصلا مهم نیست که سوال حل نکردیم، من درسمو دادم شما هم با نمونه سوالا آشنا میشین سر امتحان.. اشکال نداره بچه ها... راستی من انقدر تند تند درس دادم وقت زیاد میارما.. هر دبیری میخواد بگین بیاد ساعت منو بگیره من برم خونه یه کم بخوابم...»

زمین شناسی:« آمفیبولها جزء سیلیکات های تیره هستن، سیلیکاتهای کلسیم و منیزیم و آهن آبدارن، از مهمترین اونها هورنبلاند هست، آزبست از اقسام آمفیبول هاست... بیوتیت یکی دیگه از سیلیکاتهای تیره هست، سیلیکات آهن، منیزیم و پتاسیم آبداره، میکاها از این دسته ان...فلدسپات ها از سیلیکات های روشنن..بعضیا سیلیکات آلومینیوم و پتاسیمن که بشون میگیم ارتو کلاز، بعضیا سیلیکات سدیم و کلسیم دارن که بشون میگیم پلاژیو کلاز..فهمیدین خانوم گلا؟؟» خانوم گلا:

تاریخ: اینو اختصاصی واسه بچه های انسانی میذارم..دبیر محترم وارد کلاس میشه..در حالی که مانتوش چروکه..طبق معمول همیشه کلاس خالیه..هرکی به یه بهانه ای رفته بیرون..کساییم که تو کلاس هستن همه سه نفری نشستن، دارن بازی میکنن..دبیر شما هم کاری نمیکنه جز اینکه بره بشینه رو نیمکت اول(خودش رو میز میشینه، پاشو میذاره رو صندلی)...شما به صندلی نگاه میکنین و با خودتون فکر میکنید کفش های یه نفر چقدرررر میتونن خاکی باشن...بعد همینجور که شما دارین با دوستاتون اسم فامیل بازی میکنین دبیر درس رو شروع میکنه: « آره بچه هاااا... ما که رفته بودیم کشور دبی... اونجا شیخ های بزرگ عرب میومدن با دشداشه، زناشون هم با روبند..ولی توی پاساژ های گرون قیمت!! از مارک های آمریکا و فرانسه و حتی پاریس خرید میکردن...واقعا جالبه...مثلا من یه شامپو گرفتم از اونجا، عالی بود.. شامپوی گزنه، ایران که خریدم تقلبی بود..خوب نبود ...آره دیگه ...میگفتم ...رضاشاه فرمان کشف حجابو داد...»

 

امیدوارم داوطلبین عزیز نهایت استفاده رو برده باشن... دیگه به خاطر کمبود وقت از گفتن بعضی درسای ساده تر پرهیز(!) کردیم!

 

تابستون خوبی رو براتون آرزو میکنم! سعی کنید با درس خوندن خوش بگذرونید!

 

قربونتون برم! بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 4 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : ترانه

سلام! چطورین؟ خوفین؟

آقا هی ما میایم این عادت زشت آپ کردم بعد از همایشا رو ترک کنیم، خودتون نمیذارین..!

خوب از همون اولش شروع کنیم...از سر کلاس خودمون..از 4شنبه گفتن از کلاس شما فقط کسایی میان که دعوتنامه و مقاله دارن...گفتیم چرا؟ گفتن خانوم امامدوست(دبیر ریاضی) گفته..بچه ها رفتن از خانوم امامدوست پرسیدن بشون گفته بود نه مدرسه به من گفته این کلاس باید بمونن..!!..خلاصه از صبح دعوا شد..با دبیرا، با خانوم کمایی، با خانوم صحرایی، با دیوار، ...! بعدم که ما نبودیم اعتصاب کردن نشستن تو حیاط! کلی اومده خانوم کمایی نازشونو کشیده(بنده چون خودم نبودم از بازگو کردن صجبت ها پرهیز مینمایم!)

 

رفتیم اونجا..دیدیم دم در نگهمون داشتن یه کارت دادن میگن اینارو بنویس: اسم، فامیل، شماره، اسم پدر، محل تولد، شماره شناسنامه، آدرس خونه، گروه خونی، وضعیت تاهل،...اوووووو...یکی از بچه ها نزدیک بود دم در بزنه انتظامات رو واسه این کارته...راستی چرا انتظامات همشون بهشتی بودن؟!؟

 

خدا رو شکر...گوش شیطون کر...چشم حسود کور....همایش رسما شروع شد بعد از یه نیم ساعتی...قرآن و سرود ملی و سخنرانی آقای فرزام کبیر و فیلم افتتاحیه و ... . فیلم افتتاحیه از همه جالب تر بود... ما که ربطش رو به همایش زیست نفهمیدیم ولی تبلیغ خوبی بود واسه مدرسه ی فرزام قلم!

 

به لطف مجری خیلی خوشحال همایش ارائه ی مقالات شروع شدن...اولین مقاله از فرزانگان بود..ساینا بابک پور..من نمیدونم چرا این مجریا همیشه اسم بچه ها رو اشتباه میگن؟!(همایش تغذیع که یادتون هست؟؟!)..اون بالا ایستاده بود مجریه با ساینا کل کل:

مجری: ساناز جان!

ساینا: ساینا هستم!

-خوب خیلی سخته اسمت!! چی بود؟

-ساینا!

-حالا ساینا، ساناز هر چی باشه..

حالا همه ی بچه ها باهم: سوسنی باشه..سوسن خانوم یه دونه باشه..!

این سوتی دادن سر اسما تا آخر همایش ادامه داشت...اسم یکی از بچه ها مهنوشه...خوند هَنوش... یه دفعه میگفتی حنتوش!!(یه اسم عربیه)

ما از یکی از مقاله ها بیشتر از بقیه چیز یاد گرفتیم سرفصل های مقاله: اکس چیست؟ پارتی چیست؟ پارتی های شبانه چگونه هستند؟ rave party چیست؟ اکس پارتی چیست؟ فواید اکس...! فقط عزیزم چرا اسلاید ها رو کامل نمیخونی..؟؟

 

از نظر علمی همایش خیلی خوب بود...مقاله هایی که ارائه شدن واقعا همه خوب بودن..به جز اون انتقال خونه....ارائه دهنده ها هم همه مسلط بودن......ولی نظم همایش خوب نبود...هماهنگی با مدارس دیگشون خیلی بد بود...فرزانگان 2 ساعت 10-10:30 اومدن وسط ارائه ی مقاله ها...چند نفری تازه ساعت 11 اومدن! خوب نمیومدین!!

انتظامات به جای اینکه به این چیزا نظم بدن به حضار محترم(!) گیر الکی میدادن!...کلا انتظامات جالب بودن، بعضیاشون مهربوووون، خوشحاااال، یکیشون که وسطاش اومد نشست پیش ما پشت سر یکی یه چیزایی گفت، رفت!! بعد اون یکی، بچه ها با  ipod و موبایلم بازی میکردن گیر میداد!

راستی جریان چی بود مستر کابلی با یکی از انتظامات دخترا دعواش شد؟

آقای فرزام هم که ماشالا دست آقای سرکوهکی رو از پشت بسته بود..12 ا مقااااله؟!! خوب حالا درسته 2تا برادر قلب های رئوفی داریییین، خیلی مهربونیییینن،نمیخواستین کسی ناراحت شه..ولی میشد وقت کمتری به بعضی مقالات بی محتوا(همون انتقال خونه!) اختصاص داد!

غرفه ها هم بدک نبود...بازم بی نظم بود...

بیشترش هم تشریح بود... من خودم حاضر نبودم بایستم ببینم یه پرنده رو تیکه تیکه کنن!! یا قورباغه ی بدبختو با سوزن گیر کنن به یونولیت!...لاک پشت بیچاره...ولی خوب بچه ها دوست داشتن..

 

فقط 2-3 تا سوال...اول اینکه نقش این مستر ادبیات چی بود؟!؟ همایش زیست نبود؟! 1 ساعت ایشون واسه ما ضرب المثل توضیح دادن، بعدم هی بچه ها رو ساکت میکنن! آقا گوش کن! خانوم به من نگاه کن!...اگه میدونستیم میگفتیم بچه های المپیاد ادبیات هم بیان، 4تا چیز یاد میگرفتن!

بعد اینکه این همایش چرا بزرگترین همایش دانش آموزی بود؟! همایش شیمی و همایشای سالای پیشم همینجوری بودن(تازه یه مقادیری بهتر!)

 

نکات کنکوری همایش:(اسمشونو نمیشه حواشی گذاشت:دی)

1. خانوم صحرایی صبح ایستاده بود تو سرویس ما...هی میگفت ما فقط به 3 تا سرویس نیاز داریم!!(با دست هم 3 رو نشون میداد)..یکی این..یکی اون!! به بقیه بگو برن!!...چند بار هم این جمله رو تکرار کرد!

2. چرا انقدر آمار ریاضیا زیاد بود تو این همایش؟!

3.آقا ما نفهمیدیم...بعضیا سر پیازن؟ ته پیازن؟ این بعضیااا، هم ریاضیه، هم بهشتی... بچه های تجربی فرزام قلم هرکار میکردن چرا ایشون هم انجام میدادن؟! واسه بچه ها سوال شده بود

4.خانوم مجری عزیز! این آهنگ 6 در 8 چیه؟! بعد فواصیــــــــل یعنی چیییی؟!!

5. نظر شما رو به بیت شعر زیر جلب می کنم:

 «همواره شاد باشی، شاد و فرزام

نگاه سبزتان آباد و فرزام

رها مثل صدای ساده ی رود

و چون لطف نسیم آباد و فرزام»

اینجور که ما فهمیدیم هم، شاعر:آقای رحیم فرزام!

6. توی دفترچه...چرا بعضیا سرکار خانوم بودن، بعضیا اصلا خانوم نبودن؟ آقاها که کلا هیچییی!

7. خانوم افتخار! دوسسسسسست داریییییم!

همین دیگه! بازم حرفی بود با گوش دل و جان می شنویم...اینا نظرات شخصی من و بچه ها بود..!

 

خوش بگذره!

قربونتون! بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :


سلام! خوبین؟ چطورین؟

این مطلب امروز یکم با بقیه می فرقه! انشای یکی از بچه هاس.. که همه خیلی خوششون اومد ازش..منم گذاشتم اینجا که شما هم بخونید..فقط بعضی شخصیت هاش رو فقط خود بچه های سوم و مخصوصا بچه های کلاس خودمون میشناسن

چیه؟....چتونه؟....همه چشا مثلثی انگشت به دهن نشستین گوش میدین؟ حالا اگه معلم داشت حرف میزد یه چیزی...

 یا سرتون تو کتاب درس زنگ بعده یا توی موبایلاتونه یا با پشت سری و کناری و جلویی و اگه هم کم بیارین با دیوار حرف میزنین یا به پشه ای که دور معلم شیرینمون میچرخه نگاه میکنید یا به ساعت که چرا زودتر نمیره جلو یا به پنکه که چرا انقدر تند میره یا به حرکت پای جفتیت نگاه میکنی، در نهایتم تو فکر اس ام اس های دیشبتی!!...خلاصه هرکی یه کاری شایدم همزمان چند تا کار انجام میده به جز گوش دادن به حرف معلم عزیزتر از جانمان...

می پرسی چرا؟ خب معلومه! وقتی همه زحمت کشیدن تابستون با آقای x و خانوم y کلاس رفتن نیازی به گوش کردن ندارن.. حالا اگه هم نرفته الان میره یا فردا یا پس فردا یا یه ماه دیگه یا یه سال دیگه یا نهایت 2 سال دیگه... میدونی چرا 2 سال؟ چون از بس کلاس داره دیگه وقت نداره برای این کلاسه میذاره بعد کنکور، واسه رفتن دانشگاش دقیق تر یاد بگیره...آدم باید همیشه طالب علم باشه..

معلم میگه کتاب ها رو باز کنید.... نگا جلد کتابو!! ... آخه موندم این طراح کتاب چی فکر کرده؟اومده یه طرح ابر و باد زده بعد روش یه جام عتیقه است با یه عالمه اسم درس با فونت بسیار بسیار زیبای نمیدونم مریم، نازنین، در، زر، طلا، نقره،...حالا هرچی هست..افتضاحه! اگه این جام و ابرو باده پس چرا با نستعلیق ننوشتی؟ یه دفعه میومدی انگلیسی مینوشتی راحت میکردی خودتو!!

معلم: «یکی از رو درس بخونه»...ساینا از این ردیف: «خانم چی؟ کجا؟ کدوم درس؟»...دوباره پریسا از اون ردیف صداش میره بالا: «چی؟ کجا؟ کدوم صفحه؟»..حالا نگین: «پس درس قبل چی شد؟!».. محبوبه: «مگه قرار نشد خودتون بخونید؟بلدین دیگه، پارسال خوندین»(1) ..... ما هر سال داریم درس اضافی میخونیم پس اگه اینطوره چرا الکی برگه ی اضافی چاپ میکنن؟ پول اضافی داریم یا آب و خاک و درخت و جرثقیل و کامیون و کارخونه و برق و دستگاه اضافی؟

حالا کتاب باز شد..میخونیم... آخه یکی نیست به من بگه مجبوری بخونی؟تو که نه بلدی آروم بخونی نه شمرده شمرده چرا میخونی؟ تازه نصف کلمه ها رو هم که جا میذاری، فعلا رو هم که زماناشو تغییر میدی.... عجبا! اصلا تقصیر منه که میخوام براتون زود تمومش کنم کلاس زودتر تعطیل شه!! به قول آقای مشک بو: «حالا شما دوست داری بخونی دلیل نمیشه نذاری نگین بخونه!!»... از قدیم گفتن کارو بسپار به کاردون..بذار نگین بخونه، بلده چطور با آروم و شمرده خوندن درسو نصف که چه عرض کنم، یک چهارم کنه!...آخه میدونین! نه که تو همه ی زمینه ها چه تو کلاس، توی مدرسه، شهر، استان، و مخصوصا کشور کارامون دست کاردوناست....!!!

خوندیم...میرسیم به ته تهای درس...اییییی! دوباره بیاموزیم..چی بیاموزیم؟...به جا آموختن اونایی هم که بلد بودیم از یادمون میره... اگه هم نره با اشتباها قاطی میشه...اگه هم نشه..چمیدونم، بلاخره یه جوری باید با نوشتن یادمون بمونه...هه..کل درسو که یاد نگرفتیم اینم روش!... آخه من موندم که به نِمودار میگه نَمودار؟ حداقل میگفت نُمودار یه چیزی...! آخر نفهمیدیم نِمودار؟نَمودار؟نُمودار؟ گه گیجه گرفتیم..!

-نگین جان! این جمله رو بخون.. نگین: دَماغ بشر کنجایش خارق العاده دارد.

-نه نگین جان! دلبندم! دِماغ! نه دَماغ!...نگین: بابا به خدا دیروز توی اخبار گفت دَماغ..

-آره گلم حرفت درسته ولی منبع ما که اخبار نیست...اون خودش پر دروغ و غلطه...اونا میخوان سر توی بچه رو کلاه بذارن...ساده ای ها!!...چیو گوش میدی؟ به جاش بشینی ویکتوریا نگاه کنی بهتره!!..ما که عادت کردیم از این tv فقط دروغ بشنویم..اگه شما عادت نکردین حالا عادت کنین...

میگی چطور از اینا سوال میدن؟ خب معلومه...الان بهت میگم: کدام گزینه صحیح است؟

.....رفتن نداشت.    1)دل  2)دَماغ   3)دل و دماغ   4)دِماغ

این میاد تو کنکور و سوال مفهومیه باید بدونی مبحث کتابه یا دانش خودت؟ چون کتابه میزنی دِماغ..چون توی کتاب درباره ی اون توی زیرنویس اعلام 4 صفحه مونده به آخر کتاب توی خط 4ام نوشته...

 خوب! درست زدی سوالو و پزشکی قبول شدی! آفرین!!! باریکلا!!...ولی هنر کردی، فکر کردی کاری داشت جیب گرامی پدر جان رو خالی کنی بری آبادان، کیش، دبی، ارمنستان، مجارستان، ازبکستان، چلغوزستان درس بخونی؟....بازم میشدی دکتر...حالا این دکتر با اون دکتر چه فرقی فوکوله؟ روی در مطب که نمی نویسن دانشگات علی آباد کتول بوده یا ایزه و بهبهان و ...

حالا شدی دکتر! کشیک رفتی، شوهر نکردی، طرح رفتی، زدی تو سر خودت واسه تخصص... تو امتحان میبینی یکی نشسته پشت سرت 2تا پاسخ نامه داره...عهه! چه جالب! جوابارو خریده!...چقدر؟ 35 میلیون!...خو نفهم!! تو که 35 میلیون خرج کردی، 99/9% سوالا رو هم میزنی؟ خب ضایع حداقل 10 تاشو نزن که نفهمن، امتحان لغو نشه...بعد امتحان خانوم وزیر بهداشت با تمام عظمت، صلابت، قاطعیت فرمودند: «امتحان لغوه! احساس می کنیم سوالا فروش رفته اتفاقی!!!...اگه عوامل گرفته بشه اشد مجازات برای اونا انجام میشه»...اگه!!...تا تو هم بگیریشون...تا مجازات کنی... شما ها که فقط بلدین.... استغفرالله...

آخر کلاس شد دیگه...دبیر خوش اندام(البته از پشت): «بچه ها خودتون برین تست بزنین، اشکالاتونم از بچه ها بپرسین، هم تمرین کلک و هم تمرین بنی هاشم حل کنید»...بچه ها : «عههه! نه خانووووم! ما نمیتونیم...هفته ی دیگه توی هر 7 روز 7 تا امتحان داریم!!!...آقااااا آقاااااا خانومممم!»...و این طور میشه که بچه ها نمیخونن و فقط منم که انشا نوشتم و باید بخونم...

 

 

این بود انشای دوست عزیز ما! البته با اندکی تلخیص و تصرف

پ.ن (1): این مکالمه هر زنگ سر کلاس ما تکرار میشه!! البته پای ثابتش نفر آخریه

 

قربونتون! بای بای





نوع مطلب :
برچسب ها :




( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : ترانه

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :